تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

امروز به سمینار زن در تاریخ رفته بودم. از زنان بزرگی که در سرنوشت کشورمان تأثیر زیادی داشتند سخن بسیار گفته شد. اگر چه زنانی مانند همسر آقای میرزا خلیل رقم نویس اعجاب مرا بر انگیختند اما می خواهم از مرد بزرگی که امروز در این سمینار حضور داشت، تقدیر کنم. یک شخصی که خود او مدرکش دیپلم  است و پیش از این که همسر او حتی دیپلم بگیرد با او ازدواج کرده است. اما اجازه ی تحصیل او را تا مقطع دکتری و سپس تدریس در دانشگاه را به او داده است و پی تمام حرف هایی که ممکن است درباره ی او زده شود را بر تن خود مالیده است. همسر او اکنون یکی از استاتید بزرگ رشته تاریخ در ایران می باشد. درود بر او و همسرش.

من می توانم بگویم پشت سر هر زن بزرگی هم یک مرد بزرگ وجود داشته است. آن چنان که پشت سر هر مرد بزرگ یک زن.

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت11:16 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

یه وقتایی آدم یه چیزایی می بینه اما هیچی نمی گه ، یعنی به روی خودش نمیاره. ولی بعضی وقتا آدم دیگه طاقتش طاق می شه. خسته می شه ، پس باید بگه یا اعتراض کنه.

این که می گم از همون بچگی توی ذهنم مونده، شاید چون از همون موقع بهم بر خورد. حتما برنامه زیر گنبد کبود که آقای حکایتی مجری اون بود، همون برنامه ای که توش چند تا پسر جوون قصه ها رو بازی می کردند و آقای حکایتی براشون قصه رو می گفت و اونا بازی می کردند، رو یادتونه. همون که شعر شروع فیلمش این بود:

آقای حکایتی

اسم قصه گوی ماست.

زیر گنبد کبود ، شهر خوب قصه ها

بیشتر از این چیزی از شعرش یادم نیست، امیدوارم همین یادتون انداخته باشه کدوم برنامه رو می گم.

یادمه برای هر قصه آقای حکایتی می گفت ما مثلا به یک نفر که نقش سگ رو بازی کنه ، یک نفر گربه ، یه نفر خرگوش ، یه نفر روباه و یا یه خر لازم داریم. هر کدومشون سریع داد می زدند آقا ما آقا ما. خلاصه سریع یکی خر می شد یکی گاو می شد یک سگ می شد یکی ... و یکی ... . یه روز آقای حکایتی گفت بچه ها ما به یک نفر که فلان باشه ، یکی که فلان بشه و یکی که نقش مادر رو بازی کنه لازم داریم. همه خودشون رو زدند به کوچه ی علی چپ. آقای حکایتی که می دونست اینا هیچ کدوم نمی خوان این نقش رو بازی کنند گفت: بچه ها می دونم دوست ندارید که نقش یه زن رو بازی کنید اما اشکال نداره این یه نقشه،  در بازی نقش ها هم نیست که شما مرد باشید یا زن. آخرش هم عباس که از همشون مظلوم تر بود و من هم از بین اونا اون رو از همه بیشتر دوست داشتم نقش زنی که مادر بود رو بازی کرد. راستش تو همون موقع ها به من برخورد. گفتم اینا که خودشون رو برای سگ و گربه و خرس شدن می کشن  از بازی کردن نقش زن خجالت می کشند. ولی مهم نیست خوب اینم یه نوعشه دیگه!!!


الان هم که الانه ، هنوز هم هیچی تغییر نکرده . هنوز هم گفتن زن ریش دار به یک مرد بد تر از هزار تا فحش ناموسیه. هنوز هم کلمه هایی مثل زن صفت و ... خیلی ننگ آوره. هنوز هم وقتی می خواهند یکی رو خراب کنند لباس زنانه بر تنش می کنند. و این جالبه برای من در جامعه ای که این همه کلمه ی حقوق زن توش تکرار می شه و جامعه ای که جمله مسخره ی خانوما مقدمن یک سره روی هر زبونی می چرخه!!! برای من مهم نیست که مجید توکلی خودش لباس زنانه پوشید یا به او به اجبار آن را پوشاندند ، اصلا مهم نیست. مهم حتی لباس زنانه نیست، مهم فکر جامعه ای است که آن لباس را برای تحقیر یک مرد به او می پوشاند. باز هم اشکال نداره . اینم یه نوعشه!!! اشکالی نداره ، در طول تاریخ هم زمانی که یک زن بزرگ کاری انجام می داد کاری که مردان هزار بار مثل آن را انجام داده بودند، آن زن به جاه طلب بودن و سایر صفات ناشایست محکوم می شد . اشکال نداره ، این هم یک نوعشه.


به امید روزی که در ذهن ما انسان بودن انسانها نهادینه بشه.


+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت7:20 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

هر عهد که بستیم ، شکستیم همه

از جام غرور می مستیم همه

با زنده دوست نکردیم وفا

افسوس که ما مرده پرستیم همه

+نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت1:38 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

شما آسمانی ترین روی خاک

شما آفتابی ترین های ما

دل ما غروبی است خاکستری

شمایید آبی ترین های ما

شمایی که خورشید روی زمین

شمایی که از آب آبی ترید

و از ابر و باران و خورشید هم

صمیمی تر و آفتابی ترید

نگاه شما آبی آسمان

و لبخندتان آبروی زمین

اگر یادتان مانده باشد هنوز

برای شما گفته ام پیش از این

اگر جوجه گنجشکی آواره بود

برایش بیا فکر جایی کنیم

و یا شب اگر سرد و تاریک بود

برای مترسک دعایی کنیم

بیایید حالا که دلخسته ام

برای من امشب دعایی کنید

و در گوشه ای از دل گرمتان

برای دلم فکر جایی کنید.

بیوک ملکی

 

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت9:17 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

یادمه یه روزایی سیز ده آبان یوم الله بود. یادمه مردم برای دفاع از نظام بیرون می اومدند. این اولین سالی بود که دیگه سیزده آبان یوم الله نبود و حتی بعضی ها به نشان اعتراض به بعضی سیاست های نظام بیرون رفتند، برعکس سالهای قبل. اون موقع ها نظام و مردم از  هم راضی بودند ولی امسال نه، اون موقع ها بر سر مردم از بالا با هلیکوپتر گل می ریختند ولی حالا ... . تا سال های بعد چی رقم خورده شده باشه! در مجموع سر نوشت خوبی را برای ایران آرزو دارم. من هیچی نمی دونم.

یادمه تا یکی دو سال پیش من هم که بیشتر اعتماد داشتم بعضی از این یوم الله ها رو می رفتم و به جمعیت می پیوستم و بودنم خوشحال بودم. چی شده که دیگه با تمام وجود دلم نمی خواد این روزا رو برم بیرون؟ من که هنوز ایران را دوست دارم. حتما یه چیزی شده. من که هنوز ایران را دوست دارم پس چه اتفاقی افتاده؟

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت9:21 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

*از لابه لای جمعیت تند تند رد می شوم . صدای قدم های خودم را می شنوم. با عجله قدم بر می دارم. با خودم هستم در حال فکر کردن. ناگهان بین اون جمعیت پیرمرد خمیده ای را می بینم که با عصا خودش را به جلو می کشد و قدم بر می دارد. آرام آرام مسیر خود را طی می کند و حتما او هم در حال فکر کردن است. من با اندوه سعی می کنم فاصله ی قدم های تند امروزم را تا قدم های کند فردایم بپیمایم. کار سختی است. مسیر سختی را باید اندیشید. از پاساژ بیرون می آیم. خانمی می پرسد ؛ مسجد امام کجاست؟ مشغول او می شوم . فاصله جوانی تا پیری را فراموش می کنم. صدای قدم هایم را می شنوم.

 

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت4:51 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

وقتی آدم مسئولیت پذیری بعضی از مردم و مسئولین رو می بینه واقعا اشک توی چشماش حلقه می زنه. خدایا تو خودت شاهد باشد که این مسئولین ما با تمام وجود سعی می کنند تا پولی که بابت شغلشان می گیرند حلال باشه . به لطف و مرحمت اونها دیگه هیچ مشکلی باقی نمونده، خدایا به خاطر همه چیز شکرت. فقط یک مشکل باقی مونده بود که اون هم به تازگی حل شد و البته به نظر من جای تعجبه چرا اینقدر دیر باید این مشکل بزرگ حل می شد؟!!!

این که می گم تلاش می کنن پولشون حلال باشه ، نگین وا چی داره می گه، نه واقعا همین طوره که می گم. مثلا در مورد اسم ها ، اسم مغازه ها ، هتل ها ،شرکت ها و ... . دیگه همه شاهدن که در راستای فرهنگ سازی برای این ملت چه زحمت ها که کشیده نشده، الحمد الله با دقت تمام سعی می کنن هیچ اسم ناشایستی روی هیچ مکانی گذارده نشه. مثلا همین استخر باران که مجبور شد به خاطر مشروع شدن اسمش یه نقطه به اسمش اضافه کنه و بکنه اسمش رو یاران و هزار جای دیگه از جمله عروس قلم و ... . محمد رضا می گفت به بستنی داش علی گیر داده بودند که باید اسمش رو عوض کنه طرف هم عصبانی شده بود گفته بود می خوای اسمش رو بذارم حضرت علی؟!!!

نمونه دیگه :خیلی وقته که مغازه های لباس زنانه فروشی که مانکن توی ویترین دارن قسمتی از شیشه های ویترین رو مشجر کردند، خوب این مساله خیلی مهم بود و باید حتما حل می شد. واقعا پولشون حلال حلاله ، حلال تر از شیر مادر ، ناسلامتی دارن براش زحمت می کشن.

تازگی ها دقت کرده باشید مغازه هایی که هر نوع مانکنی دارند البته زنانه ، چه جاهایی که شلوار می فروشند چه مانتو و چه پالتو و چه هر چی ، مانکن ها رو به داخل مغازه ها منتقل کردند تا مبادا ... .

خدایا شکرت. این آخرین مشکل جامعه ی ما بود و آن هم به خوبی خوب حل شد و ما دیگر در این جامعه هیچ دردی نداریم و از امروز تا ان شاء الله ظهور مهدی (عج) می توانیم با خیال راحت زندگی کنیم، وقتی که فکر و اندیشه ی کسانی که برای ما تصمیم می گیرند این قدر توسعه یافته است.

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت9:46 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

سعی بر آن کند نرود رو به تباهی

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت9:26 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

امشب خیالم راحت شد. خیالم راحت شد چون فهمیدم که دیگه همه ی الگوهای مصرف اصلاح شدند. همه جا تاریک بود حتی پیاده رو. چشم جلوی پا رو نمی دید. فضای پارک کنار خیابون هم به خاطر این تاریکی قشنگ تر شده بود. به سمیه گفتم مثل این که آخرش ما شب کوری می گیریم. قسمتمون شده امسال همه جا تاریک باشه. اتاق تاریک، پیاده رو تاریک و الان هم که پارک تاریک! مثل این که پارک رو با نور گوشی موبایل روشن کرده بودند. اما ما تردید کردیم ، تردید کردیم به جای فیلم تردید که نشد ببنیم، تردید کردیم که نکنه برق رفته باشه و هیچ تغییری در اصلاح شدن الگوی مصرف رخ نداده باشه؟ چقدر امشب تردید کردیم!!!

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت9:6 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

بارش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، ،نفس نفس می زد، اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.
نسیم به دانه گندم برخورد کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهی یادم می رود که هستی ،کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم. بس که کوچکم، بس که خرد. نقطه ای که بود نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت: اما نقطه سر آغاز هر خطی است.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت: من سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است، می بیند. چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را میدانست، اما شوق گفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیز ترینم، نبودنم را غمی نیست.
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بوذن برای تو ست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گو ست.


+نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |