تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

خدایا همیشه تو اول و آخر کسی هستی که من دارم ، تو رو خدا هر وقت یادم رفت یادم بیانداز.

 فهمیدم هیچ چیز توی دنیا اندازه ی خدا ارزش نداره و این که هیچ چیز و هیچ کس ارزش غصه خوردن رو نداره. پس شاد باش همیشه.

خودتم گفتی که بندگان تو ناسپاسند من هم اعتراف می کنم که تو جز راست چیزی نگفتی.

+نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت2:18 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 باغ صد خاطره خنديد

 عطر صد خاطره پيچيد

 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ريخته در آب

 شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

 از اين عشق حذر كن!

 لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

 تو كه امروز نگاهت به

نگاهي نگران است

 باش فردا ،‌ كه دلت با

دگران است!

 تا فراموش كني، چندي

از اين شهر سفر كن!

 با تو گفتم :‌

 "حذر از عشق؟

 ندانم!

سفر از پيش تو؟

‌ هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به

 تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو

نشستم،

 تو به من سنگ زدي

من نه رميدم، نه

 گسستم"

 باز گفتم كه: " تو

 صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم،

 همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

 سفر از پيش تو هرگز

نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي

 زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

 ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي

 نشنيدم

 پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 رفت در ظلمت غم، آن

شب و شب هاي دگر

هم

 نه گرفتي دگر از

 عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن

 كوچه گذر هم!

 بي تو اما به چه حالي

من از آن كوچه

گذشتم!

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت3:1 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

یه چند وقتی می شه که دارم پایلوتم رو قوی می کنم برای انتخاب موضوع پایان نامه. دوره ام مشخصه. حدودا می دونم در چه زمینه ای می خوام کار کنم اما هنوز موضوعم رو مشخص نکردم. دیگه از فردا کارم رو به صورت جدی دنبال می کنم. ان شاء الله می خوام چهار ترمه تموم کنم. می گن سابقه نداشته کسی توی این دانشگاه ، در این رشته چهار ترمه تموم کنه اما دلم می خواد این کار رو بکنم تا سال بعد سابقه ی یک همچین کاری وجود داشته باشه! بنابراین ان شاء الله سال دیگه اگر زنده بودم هنوز و نفسی در آمد و شد بود، 15 آذر ماه سال بعد پایان نامه ی من که یک مقاله ی آن قابل چاپ در یک مجله ی معتبر می باشد ، تقریبا آماده ی دفاع است.

ببینم تا سال بعد چه کار می کنی!


الهی به امید تو، نه به امید خلق روزگار

+نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت9:33 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |


شکر

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت1:17 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

*شبایی که خیلی مسخره روزشون هدر رفتند، چه شبای بدی هستند. دلم می خواد اون روزا هیچ وقت به شب نرسه تا بلکه بشه یه کاری کرد. دلم می خواد از اون شبا فرار کنم. امشب یکی از اون شباست.

شدم مثل بچه هایی که مامانشاشون می خوان اونا رو به زور بخوابوننشون، اما اونا از خواب فرار می کنن. مثل بچگی ها که برای خوابیدن آوانس می گرفتیم.

۸۸/۹/۷

۲:۰۶قبل از ظهر

امشب دلم بهانه می گیره. دلم تنگه، دلم تنگ تویه که ناباورانه باور کردی که من خیلی بی معرفتم. بی معرفت. دلم دلتنگ دلتنگی هامه. تو هرگز از دل من خبر نداری، شاید من هم از دل تو. شاید من هم هنوز جایی در یاد تو داشته باشم، هر چند گمان نمی کنم. اما من هنوز هم فکر می کنم که چاره ای جز این نداشتم.

شاید این بار نوبت من بود که بنویسم!

88/9/8

2:06 قبل از ظهر


دیگه چیزی تا دیوونگی نمونده، هنوز جریان همونه که بود

21/9/88

2:46


+نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت1:46 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

این تضاد ها و تناقض ها قرن هاست که فکر ها را در گیر کرده است. کسانی که اعتقادی دارند بیشتر از همه از این تناقضات رنج می برند. شاید خوش به حال کسانی که در قرن این تناقضات راحت بدون هیچ درگیری فکری می دانند چه می خواهند ، می دانند چه هستند، می دانند که چه باید بکنند، می دانند که چگونه باید باشند. من ، یک دختر قمی ایرانی آسیایی مسلمان قرن بیست و یکم، محصل رشته ی تاریخ یکی از رشته های علوم انسانی، زاده ی یکی از همین قرن های پر تناقض هستم. هر کدام از این قید هایی که برای معرفی خودم به کار بردم ، این تناقضات را در دنیای امروز برایم بیشتر می کند. من نمی دانم خالی کردن روی میزی که روی آن چیزهای مختلفی چیده شده است ، آیا ضروری است؟ آنچنان که دکارت کرد؟ تاریخ تقدس زداست. برای فهم تاریخ باید خودت را از همه ی تعصبات ذهنی جدا کنی؟ آیا این امکان پذیر است؟ شاید با دانستن زیاد بتوان فهمید و شاید حتی دانستن بیشتر تو را از واقعیت زندگی بیشتر دور کند! شاید دختر قمی ایرانی آسیایی مسلمان صد سال بعد درگیر این تناقضات نباشد البته من مطمئن هستم که دختر قمی ایرانی آسیایی مسلمان صد سال بعد نیز اگر تاریخ بخواند حتما دچار تناقضات خواهد بود اگر بخواهد بفهمد زندگی چیست. چگونه باید زیست. حقیقت چه خواهد بود و چیست و چه بوده است.

+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت6:9 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

شاید دو تا از خصلت های بد ، بدترین خصلت هایی می تونه باشه که یک انسان رو می تونه از حد انسانیت به زیر بکشونه. این دو خصلت یکیش دروغگوییه و دومیش حسادته.

زندگی با آدم حسود خیلی سخته. من هنوز بعد از این همه سال یاد نگرفتم چطور می تونم با آدمای حسود رفتار کنم! فقط می دونم که وجودشون من رو آزار می ده، خصوصا اگر حد حسادت به درجه ی زیر آب زنی برسه ، اونم برای یه شخصیت  نسبتا آرومی مثل من که حوصله ی درد سر و رفتار تند با دیگران رو نداره!

پناه بر خدا از دست آدمای حسود.

خدایا کمک کن که ما به هیچ کس خصوصا عزیزانمان حسادت نورزیم.

 

امروز یعنی سوم آذر سال ۸۸ با خودم فکر کردم که اگر من می خواستم دو سال پیش درباره ی این موضوع بنویسم درباره حسادت نمی نوشتم ، بدون تردید از این می نوشتم که چقدر دل من کوچک است و من چقدر دلم می خواهد که دلم بزرگ باشد. الان می فهمم که من چقدر تغییر کرده ام. تغییری که قبل از من معصومه متوجه آن شده بود و من ته دلم حرف او را قبول نداشتم.

+نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت2:14 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

این هفته که فردا شنبه شه، باید متن زبان من کامل ترجمه بشه، بنابراین خواب اضافی، اینترنت اضافی، تحلیل و بررسی اضافی، موقوف.

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت1:37 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

بچه که بودیم وقتی با احمد می اومد خونمون ، با هم نقشه می کشیدیم ، زهرا رو می فرستادیم تا بره یواشکی کلاه بابا احمد رو برداره از سرش، تا ما کلی بخندیم و اون هی بگه بابا خواهش می کنم اون کلاه من رو بده و زهرا فرار کنه.خدا رحمتش کنه چقدر سر این مساله شیطونی می کردیم.

از بابا احمد بیشترین چیزی که یادمه اینه که وقتی می اومد خونمون همه می نشستیم دورش، اون هم آروم با صدای ملایم همیشگی خودش که به جز مادربزرگم همه به زور می شنیدم چی می گه ، شروع می کرد برامون صحبت کردن. خیلی با کلاس صحبت می کرد. از فردوسی ، از حافظ، از سعدی ، از این و اون می گفت تا به ما بگه آدم باید هم مواظب حرف زدنش باشه ، هم زیاد پر حرفی نکنه.

*گر سخن هوش است تو مدهوش باش.

* پر سخن گفتن نشان جاهل است.

* تا مرد سخن نگفته باشد ...

و از این جور شعرها که متاسفانه یادم رفته، چون مربوط به سالهای پیشه. یادمه همیشه آروم می خندید. اواخر بعد از این که حدود ۵۰ روز خونه ما موند، وقتی ما همه توی اون اتاق بودیم و صدای خنده اش رو که در اثر سرو صداهای ما بالاخره آخر عمری بلند شده بود رو شنیدیم همه دویدیم و همه به خاطر این که یک بار دیدیم که با احمد با صدای بلند بخنده ، با کلی ذوق خندیدیم و خوشحال بودیم و این تغییر رو به پیروزی های خانواده مون نسبت دادیم.

 

- همون موقع ها که مادر بزرگم یک سره به من سفارش می کرد ، سفت شو، دختر باید سفت باشه، فرز باش، پدربزرگم بهم گفت هر کار می خوای بکنی فقط همون کار رو بکن، یعنی اگر می خوای درس بخونی موقعی که داری این کار رو می کنی فقط به فکر درس خوندن باش و فقط از اون لذت ببر، اگر می خوای غذا بخوری فقط غذا بخور، یعنی فقط از غذا خوردنت لذت ببر ، یعنی فکرت رو مشغول کار دیگه نکن، اگر داری می گی می خندی ، اگر داری کار خونه انجام می دی، اگر داری هر کاری انجام می دی ، فقط همون کار رو انجام بده. سفارش سهل ممتنعی بود. در ظاهر خیلی آسون بود اما من هیچ وقت نتونستم این کار رو انجام بدم. خدا رحمتت کنه باباحاجی. روحت شاد.

 

پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها نعمتند.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت1:28 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

یکی از آرزوهای من اینه که بتونم خوب بنویسم، برای همه، یعنی برای همه ی اون کسانی که می خواهم مخاطبم باشند. بچه که بودم یه موقع هایی می نشستم یه چیزایی می نوشتم. بعضی وقتا برای خودم ، بعضی وقتا داستان می نوشتم و تنها مخاطب من یعنی تنها کسی که من داستان های نوشته شده ام را برایش می خواندم زهرا بود. اما من هیچ وقت از کار خودم راضی نبودم. همیشه فکر می کردم اینا چیه؟! یه مشت چرت و پرت. اصلا دلم به هیچ کدومشون راضی نمی شد. مثل همیشه توقعم از خودم خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بودم. آخرش هم دلم از نوشته های خودم گرفت و همشون رو دور انداختم و دیگه ننوشتم. شاید هم اونقدر نوشته های من توی اون سن و سال بد نبود حالا ناراحتم که چرا نوشتن رو ادامه ندادم. اما می دونم چرا ، چون من راضی نبودم . وقتی ضعف خودم رو در نوشتن متوجه می شدم ، ضعفی که زهرا اون رو متوجه نمی شد دلم از دست خودم می گرفت. بالاخره رهایش کردم و حالا همیشه تاسف می خورم. اون موقع ها من می فهمیدم کارم ضعیفه ولی نمی دونستم کجای کارم اشکال داره. اما حالا مشکلم یه چیز دیگه است. مشکلم اینه که من دیگه اصلا حتی موضوعی به نظرم نمی رسه که درباره اش بنویسم. یکی دیگه هم این که نظم بخشیدن و پر و بال دادن به افکارم برای نوشتن خیلی برام مشکله.امروز از اونایی که سر در می آرند کمک می خوام. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت10:14 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

دلم می خواد از دست خودم داد بزنم. خدایا از دست خودم به کی شکایت کنم؟

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت10:38 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

قبلا همیشه وقتی دلم می گرفت می اومدم تو اینترنت و می خوندم یا می نوشتم. دوباره دلم می خواد این کار رو بکنم. خیلی وقت بود دلم نمی گرفت. نمی دونم چی شده بی خود و بی جهت یه هفته است که از حالت روتین خودم خارج شدم. بی خود بی جهت استرس می گیرم و بی خود بی جهت دلم می گیره. اصلا حوصله ندارم که برای کسی توضیح بدم که واقعا نمی دونم چرا؟ حتی مجبور می شم وانمود کنم که خیلی هم سر خوشم چون والا باید توضیح بدم چم شده!

دیشب همش ساکت بودم. یعنی حرفی برای گفتن نداشتم. اصلا فکر نمی کردم که اینجوری می شه. خوشحال بودم که دوستام رو بعد از مدت ها یه دل سیر می دیدم. شاید ما همدیگر رو نمی شناسیم. شاید نه حتما. حتما نمی دونن که با وجودی که دیشب باهاشون بودم چقدر دلم براشون تنگ بود. من هم نمی دونم اصلا این موضوع برای اونها مهم هست یا نه. همونطور که فکر می کنم اونا نمی دونن که برای من مهم هستند. من هم نمی دونم که چرا اونا برام مهم هستند.

چند وقت پیش سر کلاس موقع دیسکاشن به استادمون گفتم دوستان من فکر می کنن من از وقتی رفتم فوق می خونم خیلی خودم رو می گیرم اما اصلا این طور نیست من واقعا سرم شلوغ شده و الا یادشون هستم اما اونا اشتباه فکر می کنن. استادمون گفت من در مورد تو مطمئن هستم که با ارشد خودندن هیچ تغییری نکردی و خودت رو نمی گیری. شما چی فکر می کنید. با من و استادم موافقید یا با دوستانم؟

حتما اگه الان هم دلم گرفته نبود نمی نوشتم.

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت12:33 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |