|
یکی از آرزوهای من اینه که بتونم خوب بنویسم، برای همه، یعنی برای همه ی اون کسانی که می خواهم مخاطبم باشند. بچه که بودم یه موقع هایی می نشستم یه چیزایی می نوشتم. بعضی وقتا برای خودم ، بعضی وقتا داستان می نوشتم و تنها مخاطب من یعنی تنها کسی که من داستان های نوشته شده ام را برایش می خواندم زهرا بود. اما من هیچ وقت از کار خودم راضی نبودم. همیشه فکر می کردم اینا چیه؟! یه مشت چرت و پرت. اصلا دلم به هیچ کدومشون راضی نمی شد. مثل همیشه توقعم از خودم خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بودم. آخرش هم دلم از نوشته های خودم گرفت و همشون رو دور انداختم و دیگه ننوشتم. شاید هم اونقدر نوشته های من توی اون سن و سال بد نبود حالا ناراحتم که چرا نوشتن رو ادامه ندادم. اما می دونم چرا ، چون من راضی نبودم . وقتی ضعف خودم رو در نوشتن متوجه می شدم ، ضعفی که زهرا اون رو متوجه نمی شد دلم از دست خودم می گرفت. بالاخره رهایش کردم و حالا همیشه تاسف می خورم. اون موقع ها من می فهمیدم کارم ضعیفه ولی نمی دونستم کجای کارم اشکال داره. اما حالا مشکلم یه چیز دیگه است. مشکلم اینه که من دیگه اصلا حتی موضوعی به نظرم نمی رسه که درباره اش بنویسم. یکی دیگه هم این که نظم بخشیدن و پر و بال دادن به افکارم برای نوشتن خیلی برام مشکله.امروز از اونایی که سر در می آرند کمک می خوام. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی
سعی بر آن کند نرود رو به تباهی
از وقتی کنکور ارشد رو دادم تا یک سال و نیم بعد که اومدم دانشگاه خیلی به رشته ی تحصیلی خودم فکر کردم ، یعنی به تاریخ. دوران سختی بود، در اون موقع، من که با علاقه کامل رشته ی تحصیلی خودم رو انتخاب کرده بودم، به دلایل مختلف دچار یک حس بدی نسبت به انتخاب خودم شده بودم. خوشبختانه وقتی خودم از یک چیزی خوشم بیاد دیگه هیچ وقت برام مهم نیست که دیگران نسبت به اون چی می گن، می گن اون انتخاب خوبه یا بد. در مورد رشته هم همین طور بود اما چیزهای دیگه ای وجود داشت - از جمله این که آیا اصلا این رشته به درد می خورد یا نه - که فکر من رو مشغول می کرد و در موقعیت های متفاوت نتایج متفاوتی به من می داد. وقتی حس می کردم که این دغدغه یا شاید در آن زمان "درد" رو نمی تونم با کسی در میان بگذارم (روی حساب این که:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه درد است) غصه هام دو چندان می شد. اما زد و من که خیلی برای کنکور زحمت کشیده بودم به قول خودم! کنکور قبول شدم. نیمه ی بهمنی شده بودم. همه ی اون چند ماه از اول مهر تا بهمن می دونستم که آخرش هم بین رفتن و نرفتن به دانشگاه رفتن رو انتخاب می کنم ، چون دلم نمی یومد که نرم و هنوز خستگی هایی رو که برای قبول شدن تحمل کرده بودم رو عمداً در ذهنم نگه داشته بودم. هنوز هم دارم. رفتم. اومدم. و الان واقعا خوشحالم که تاریخ می خونم. الان می فهمم که تاریخ می تونه یکی از بهترین رشته های دانشگاهی باشه حتی اگر مثل بقیه رشته های مختلف توی کشور ما براش کار نباشه! من واقعا دارم لذت می برم اگر چه انبوهی از کارهای مختلف بر سر ما ریخته شده. من واقعا از بودن با دکتر فصیحی ، دکتر احمدی* و ... لذت می برم و غصه دارم از این که دیگه با دکتر ولوی کلاس نداریم. ناراحتم برای یک سال و نیم و شاید دو سال دیگه که از این جمع جدا خواهم شد. *دکتر احمدی من رو یاد لیلا یزدیان می اندازه.
امشب خیالم راحت شد. خیالم راحت شد چون فهمیدم که دیگه همه ی الگوهای مصرف اصلاح شدند. همه جا تاریک بود حتی پیاده رو. چشم جلوی پا رو نمی دید. فضای پارک کنار خیابون هم به خاطر این تاریکی قشنگ تر شده بود. به سمیه گفتم مثل این که آخرش ما شب کوری می گیریم. قسمتمون شده امسال همه جا تاریک باشه. اتاق تاریک، پیاده رو تاریک و الان هم که پارک تاریک! مثل این که پارک رو با نور گوشی موبایل روشن کرده بودند. اما ما تردید کردیم ، تردید کردیم به جای فیلم تردید که نشد ببنیم، تردید کردیم که نکنه برق رفته باشه و هیچ تغییری در اصلاح شدن الگوی مصرف رخ نداده باشه؟ چقدر امشب تردید کردیم!!!
دلم می خواد از دست خودم داد بزنم. خدایا از دست خودم به کی شکایت کنم؟
قبلا همیشه وقتی دلم می گرفت می اومدم تو اینترنت و می خوندم یا می نوشتم. دوباره دلم می خواد این کار رو بکنم. خیلی وقت بود دلم نمی گرفت. نمی دونم چی شده بی خود و بی جهت یه هفته است که از حالت روتین خودم خارج شدم. بی خود بی جهت استرس می گیرم و بی خود بی جهت دلم می گیره. اصلا حوصله ندارم که برای کسی توضیح بدم که واقعا نمی دونم چرا؟ حتی مجبور می شم وانمود کنم که خیلی هم سر خوشم چون والا باید توضیح بدم چم شده!
دیشب همش ساکت بودم. یعنی حرفی برای گفتن نداشتم. اصلا فکر نمی کردم که اینجوری می شه. خوشحال بودم که دوستام رو بعد از مدت ها یه دل سیر می دیدم. شاید ما همدیگر رو نمی شناسیم. شاید نه حتما. حتما نمی دونن که با وجودی که دیشب باهاشون بودم چقدر دلم براشون تنگ بود. من هم نمی دونم اصلا این موضوع برای اونها مهم هست یا نه. همونطور که فکر می کنم اونا نمی دونن که برای من مهم هستند. من هم نمی دونم که چرا اونا برام مهم هستند. چند وقت پیش سر کلاس موقع دیسکاشن به استادمون گفتم دوستان من فکر می کنن من از وقتی رفتم فوق می خونم خیلی خودم رو می گیرم اما اصلا این طور نیست من واقعا سرم شلوغ شده و الا یادشون هستم اما اونا اشتباه فکر می کنن. استادمون گفت من در مورد تو مطمئن هستم که با ارشد خودندن هیچ تغییری نکردی و خودت رو نمی گیری. شما چی فکر می کنید. با من و استادم موافقید یا با دوستانم؟ حتما اگه الان هم دلم گرفته نبود نمی نوشتم.
|
About
و من مسافرم ای باد های همواره Archives88/09/01 - 88/09/3088/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/04/01 - 88/04/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 Links
طیبه |