تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

این روزا خیلی به تفاوت آدما با هم نگاه می کنم، دقت می کنم، فکر می کنم و لذت می برم.

کسانی رو دیدم که هیچ وقت، هیچ دوستی نداشتند و هیچ وقت دوست نداشتند که هیچ دوستی داشته باشند و البته که زندگی راحت و آرامی داشت.

 یکی می گفت من هیچ دوستی ندارم چون می دانم هیچ دوستی به درد من نمی خورد!

کسی را دیدم که می گفت من با هر کسی تا جایی که به او نیاز داشته باشم دوست می مانم و به راحتی می توانم دل ببرم، نگاه من سیمانی است.

کسی را دیدم که نمی فهمید دل گرفتن یعنی چی! واقعا نمی دونست که دل آدم چه جوری می گیره و هر چند با اینهمه تعجبم باورش برایم سخت بود اما راست می گفت و لزومی نداشت که من برایش توضیح دهم که دل آدم طی چه فرایندی و چگونه می گیرد.

کسی را دیدم که می گفت: یکی گفت دور هر چی دوسته خط بکش و من هم گفتم خدایا به من یه دوست بده تا دورش خط بکشم.(البته این یکی استثناً شوخی می کرد.)

کسی را هم دیدم که اگر دوستی نداشت سراسر وجودش پر از دلتنگی می شد و دوست داشت با تمام مردم دنیا دوست باشد و البته برای هر دوستی ای حریمی و حد و مرزی قائل بود چون باور داشت که هیچ کس برای او ماندگار نیستند و انسانها با هم، در عین تنها بودن، معنی می دهند.

دوستانی را دیدم که قسم خورده بودند که تا آخر عمر با هم دوست باشند و جز هم دوستی نگیرند و در نظر من این یک کار ابلهانه بود.

کسی را دیدم...

کسانی را دیدم...

کاش من آدمای بیشتری رو دیده بودم.

کاش می شد اون هم تفاوتی رو که من در میان اطرافیان دیدم درعین شباهت هاشان، بنویسم.اما آدما اونقدر با هم تفاوت دارند که من ترجیح می دم سکوت کنم مثل تمام وقتایی که پرم.

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت1:27 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

مادر بزرگم می گه:

         رازم رو به چراغ گفتم، پشیمونم چرا گفتم.

و

شازده کوچوکو می گه:

         بائوباب ها از بته گی شروع می کنند به بزرگ شدن. یعنی باید از همون بته گی اش چیدشان.

و

 من می گم:

          مادربزرگ گل من، دوستت دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

 

 

حرف، منشاء چشمه ی زلال حیات انسانهاست.

 

حرف بزن.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت9:47 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

خدایا با یاد تو

یه سوال دارم. دلم می خواد هر کسی می یاد لطف می کنه، نظر می ده،واقعا بدون ملاحظه­ی مساله ی خاصی جواب سوالم رو بده. برام مهم نیست که توی این پست کسی با اسم مستعار نظر بده ولی دلم می خواد جواب ها واقعی باشن.البته سوالم سخت نیست احتمالا، اونم اینه:

 

همه، مامان، بابا، کلا خانواده، خاله، عمه، دایی، کلا فامیل، دوست(اعم از دختر یا پسر)، آشنا، رفیق، همکار،همسایه،نامزد، مردم عادی که از توی خیابون رد می شن از کنار شما، خلاصه همه ی اونایی که باهاشون سر کار دارید، چقدر در زندگی شما و تصمیم گیری های شما نقش دارن؟چقدر زندگی شما مال خودتونه؟ و چقدرش برای دیگران؟ چقدر نگاه های دیگران باعث می شه تصمیمتون عوض بشه؟ در زمینه های مختلف ،در انتخاب ها، تصمیم گیری ها و هر چیز ممکن، حتی پرستش و اعتقادات.

+نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت8:25 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

دردها­ی من

جامه نیستند

              تا ز تن در­آورم

«چامه و چکامه» نیستند

تا به «رشته ی سخن» در­آورم

نعره نیستند

             تا ز «نای جان» بر­آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

 

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام­هایشان

جلد کهنه­ی شناسنامه­هایشان

                                  درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده­ی سرودنم

                                  درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه­های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                             زخم خورده است

درد­های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد­هاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه­ی لجوج

 

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

         در دلم نوشته است

دست سرنوشت

         خون درد را

                       با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و­­بوی غنچه را ز برگ­های تو به توی آن

                                                          جدا کنم؟

 

 

دفتر مرا

دست درد می­زند ورق

شعر تازه­ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

 

به یاد قیصرامین پور، روحش شاد

+نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت1:56 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.خرس گفت،الان وقت خوابمه، بعدا راجع بهش فکر می کنم و خرس به خواب زمستانی رفت چون او نمی دانست عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم،غافل از این که

                                                                        لحظات خودشان خوشبختی بودند.

 

                                                                                                           دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت1:46 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |