|
کی می دونه آخرش چی می شه ،یعنی چه جوری می میره؟ یه تصادف ، یه صحنه دلخراش؟زلزله می شه؟برق منو می گیره؟؟؟ سکته از ترس یه گربه؟آرام و ساکت در یک کما؟شاید خودکشی ،شاید ! تو این دنیا هیچ چیز بعید نیست.می شه احتمال داد که یکی بکشدت.شاید! داری می ری بالای کوه.خوش و خرم،یه دفعه سقوط آزاد و انا لله و انا الیه راجعون،نه ،غرق می شم،نه؟نیش عقرب یا مار؟گوجه فرنگی له شده؟یه گلوله،خلاص؟بیماری؟پیری؟نه یه جایی داری می ریری درق می خوری زمین،fin .اینم ممکنه ! سقوط هواپیما؟ ارتفاع؟گاز گرفتگی؟شاید هم اعدام!توی سیل؟آتش سوزی؟یا علی. نکنه از گرسنگی؟شایدم غذای مسموم.ممکن هم هست بخار گرفتگی!شاید هم آب بپره توی گلوت،و بعد خدایا سلام. کجا؟توی خونه؟خیابون؟یه جای زیارتی؟قم؟ایران؟گوشه ی بیمارستان ؟گوشه ی زندان؟توی جنگ؟آسایشگاه سالمندان؟در یک عروسی؟ چقدر راحت مرگ(اتفاق بزرگ زندگی انسانها) رو فرستادم یه گوشه ی ذهنم تا خاک بخوره.
سعی کردم نشون ندم که چقدر ناراحت شدم.باورم نمی شد.عزیزترین دوستانم حالا دیگه نصف اون آزادی رو که وقتی با هم بودیم داشت دیگه نداره.چقدر براش سخته. به قول شوهرش تو (یعنی اون)دیگه دختر نیستی که بخوای مثل دخترای دانشجو آزاد باشی.تو الان یه زن شوهر دارهستی.دیگه حالا تا سر کوچه هم که بخوای بری باید یکی همراهت باشه.شوهرت خسته است ،می خواد بخوابه،عیبی نداره خوب با برادر شوهر برو،اما تنها نرو.واقعا مسخره است.دختری که تا دیروز اونقدر آزاد بود، حالا دیگه اینقدر محدود شده.تنها چیزایی که بهم امید می داد این بود که امید هم خیلی از آزادی هاش رو از دست داده بود و بعد این که اون مهربون بود وعزیزترین دوست من رو، عزیزتر از من، می داشت.وقتی با حال گرفته بهش گفتم که چرا خیلی از دخترای ما باید به خاطر اجبار اجتماعی زود ازدواج کنند،حرفم رو با حال گرفته تایید کرد،در مورد آنچه به آن می اندیشیدم، مطمئن شدم. به سمیه گفتم که اون دیگه خیلی ازآزادی های خودش رو از دست داده ،امید هم همین طور.سمیه گفت:عوضش همدیگر رو به دست اوردند. آره، می شه این جوری خیال خودت رو راحت کنی.اما من از زندگی اینجوری متنفرم.
اراده خداوند بهترین سرنوشت رو برای انسانی که تسلیم اونه رقم می زنه
دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است ولی آن دم که ز اندوهان روان آدمی تار است ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه بیکار است فرورفتن به کام مرگ شیرین است همان بایسته ی
یا مقلب القلوب و الابصار/یا مدبر اللیل و النهار/یا محول الحول و الاحوال/حول حالنا الی احسن الحال. شب بود.حدود ساعت ده،اگر اشتباه نکنم.با عجله سعی کردیم از میان انبوه جمعیت عبور کنیم تا این که مثل سال قبل بیرون از حرم نمونیم.خیلی حرم شلوغ بود.شلوغ تر از هر موقعی.بالاخره یه جایی پیدا کردیم و ایستادیم به انتظار تحویل سال 85.چقدر دعای یا مقلب ... قشنگه.نمی دونم یک بار یا سه بار.چقدر دلم می خواست همه با هم چند بار دیگه این دعا رو می خواندیم.خیلی حرم شلوغ بود نرفتیم زیارت. کهک.دوباره مثل سال قبل دایی غلامعلی صبح زود نذاشت که بخوابیم.درست یادم نیست شاید این بار ما نذاشتیم اون بخوابه ولی اینو یادمه که شب قبل از خواب ،بهش گفتم دایی تو رو خدا امسال دیگه بذار صبح بخوابیم ولی این حرفا توی گوشش نمی ره باید حتما صبح روز اول سال بیاد ما رو اذیت کنه و البته اونقدر بخندونه که دیگه نتونیم بخوابیم. فاطمه سردار آبادی اومد قم.چند روزی با هم بودیم.با فاطمه رفتیم کهک و باغ نره و بعد میل مزرعه ی نو و بعد امامزاده اسماعیل.قرار بود با هم بریم خونه ی فاطمه ،اما نرفتیم.در عوض یک شنبه همین سال یعنی دقیقا آخرای سال دوباره فاطمه اومد قم و بعد با هم رفتیم کاشان،خونه ی فاطمه. فاطمه رفت سبزوار. وبعد بیدقان(شاید هم بیرقان ،به هر حال ما می گیم بیرقون)، و بعد... .مثل این که قسمت بود امسال فقط کویر نوردی کنیم،خلاصه همش کویرحتی فردوی نسیم اندیشه. چهارده واحد بیشتر نداشتم .سال قبل توی وبلاگم نوشته بودم که سال بعد آخر سال زبان فرانسویم فوله.اما الان می گم که فرانسویم توپ نیست اما از همون اول سال من دنبال کلاس بودم و تلاشم رو کردم.چقدر وقتی با سمیه رفتیم سفارت فرانسه دنبال کلاس خندیدیم. بالاخره همون فروردین توی کلاس زبان فرانسه اموزشگاه آزاد دانشگاه تهران ثبت نام کردم.خانم سمعیی.شیوه ی تدریسش محشر بود. امتحانا تموم شد و من فارغ التحصیل شدم. از چند وقت قبل قرار بود اول تیرماه با سمیه بریم رشت و لاهیجان و بعد گلوگاه.اما من نرفتم.با تصمیم جدید برای خوندن درس برای کنکور اومدم قم.کتاب ها رو در قفسه چیدم. ثبت نام ترم جدید زبان فرانسه. اما یه دفعه کمیسیون فرهنگی نسیم اندیشه حسابی وقت و فکر من رو به خودش مشغول کرد و بعد هم گردهمایی(دانشجو،دانایی،توسعه ی پایدار). خیلی درگیر شدم اونقدر که گفتم کنکور برای بعد از تابستون .فقط می رفتم سر کلاس زبان و بر می گشتم.اونقدر درگیر شدم که جلسه ی آخر کلاس فرانسه،یادم رفت که برم کلاس و کتاب هایی رو که برده بودم دفتر روز بعد به خانه بردم.خلاصه عقب موندم.تصمیم جدیدی داشتم بعد از همایش و بعد از اردو نسیم اندیشه رو ببوسم و بذارم کنار.لا اقل تا مدتی.نشد.این که به چه دلیل کاندیدای شورای مرکزی شدم بماند اما همه ی دوستان (البته جز نسیمی ها)بهم می گفتن دیگه بی خیال نسیم اندیشه شو.جدی جدی بشین درس بخون.ساره می گفت :فاطمه عرصه رو خالی کن برای جوونا. اما کو گوش شنوا.به فکر این بودم وقتهای مرده ام رو زنده کنم.دیگه حسابی سرم شلوغ شد. دهم آذر رسید و من جدی جدی شروع کردم به درس خوندن.ماه آخر بعد از نصیحت های فهیمه، دیگه واقعا جدی خوندم البته همچنان کلاس فرانسه رو می رفتم. آخه کی با چهار ترم کلاس رفتن زبانش فول شد؟هان؟ بالاخره روز موعود فرا رسید.یازدهم اسفند و بعد خلاص. دیگه تصمیم دارم هر وقت کتابی رو می خونم چه قبول بشم چه نشم فقط برای خودم بخونم ،فقط خودم و نه با نگاه امتحان. امسالم تموم داره می شه و من همچنان هنوز نفهمیدم که چرا ما اومدیم؟!.همیشه دلم می خواست فقط برای خودم باشم .گهگاهی برام سوال پیش می اومد که چقدر ما آدما برای خودمونیم؟چقدر زندگی ما می تونه برای خودمون باشه؟و حتی چقدر زندگی ما باید برای خدا باشه؟ما آدمای مجبور هستیم؟زندگی می کنیم که چی بشه؟ما و بعد یه دنیای دیگه و بعد بهشت و جهنم،چرا؟شاید بالاخره یه روزی جوابم رو بگیرم خدا رو چه دیدی؟. نوبت خونه تکونیه.ازهمه ی اونایی که تا اینجای متن رو حوصله کردن خوندن می خوام که بدی هایی رو که از من دیدن ببخشند تا خدای مهربون هم ... . قشنگ ترین کتابایی که امسال خوندم،قلعه ی حیوانات و جاناتان مرغ دریایی بود. 85 گذشت و من یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
|
About
و من مسافرم ای باد های همواره Archives88/08/01 - 88/08/3088/07/01 - 88/07/30 88/04/01 - 88/04/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 Links
ماه به خون نشسته |