تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

به نام خدای زهرامون

من هیچ کارم .گفته باشم.این مطلب متعلق به زهراست.من رو کچل کرد با این چشم بادومیاش.آخرش منم گفتم جهنم الضرر ،باشه.بیا تو بنویسه.اصلا فکر کن این وبلاگ،وب خودته.چه قابلی داره.آنچه می خوانید دست نوشته ای است از زهرا:

 

اصلا من می گم همه اینا توطئه است یه هدف از پیش تعیین شده همش برای این که بتونن تسخیرش کننن. یه کاسه ای زیرنیم کاسه اس .آره همین چشم بادومییای لاغرمردنی رو می گم .من موندم چرا هیشکی صداش درنمیاد.آخرش خودم باید آستین بالا بزنم و دست به کار بشم و جلوی این توطئه شوم رو بگیرم .هان ،چه توطئه ای ؟یعنی شما متوجه نشدیدکه این چشم بادومیا دارن می برن؟بابا یکی جلوشون رو بگیره دارن تصرفش می کنن بعد حالا هی بیا و داد بزنو تو سر خودت بزن و حنجرتو پاره کن و بگو حق مسلم ماست ببینم می تونی از چنگشون در بیاری یا نه ؟!

هان چی رو می گم سینما رو دیگه .ما یه جمعه ها رو داشتیم که با خیال راحت بشینیم یه فیلم سینمایی تماشا می کردیم که اونم شده فیلم این چشم بادومیای خیال باف .اصلا اینا کارای دست نشونده های ... اس.

با آرزوی ساعاتی خوش، شصت و دو، بیست وشش شما را به خواندن ادامه مطلب دعوت می کند

الان انقدر عصبانیم که حد نداره ،انصافا اگه شما بودید ،عصبانی نمی شدید که وسط اصل حرفتون یکی پارازیت بندازه ،اصلا من می گم این پارازیت ها هم از یه توطئه بزرگتر آب می خوره.بابا اصلا اون بالایی ها چرا ساکتن.یه دستی توکاره یعنی یکی نیست اینا رو افشا کنه .شبکه یک می زنی چینی ،شبکه دو می زنی ژاپنی ،شبکه سه می زنی کره ای ،شبکه ... . توی خیابون هم نگم بیشتر شاید به همون اندازه ای که ایرونی می بینی افغانی می بینی ما رو بگو که دست بر قضا، گوش شیطون کر، بیشترنشه خدا زده همسایمون رو هم از همین چشم بادومیا کرده .خرید هم که میری همش مارکهای این چشم بادومیاس .از پل رودخانه رد می شی می گن کارچشم بادومیاس. بابا کارمون به کجا کشیده سنگ به سر سگ بزنی می خوره به این چشم بادومیا وفیلم هاوکالاهای چشم بادومیا (انقدر بادوم بادوم کردم که هو س بادوم کردم )گفتم فیلم یادم افتاد سر سینما وتلویزیون بود حالا فیلم های خانوادگیشون بدنیست با اینکه سانسور زیاد داره به دل آدم میشینه .میشه یه جورایی زیر سیبلی همه این چیزها رو رد کرد اصلا من می گم حالا که داریم اون فیلم ها رو باپول های گزاف می خریم حالا که دارن تسخیرش می کنن، صنعت سینما رو میگم، فیلمهای خونوادگی شون رو بگیرید اصلا می گم جشنواره بزنیم برای چشم بادومیا که بهشون جایزه بدیم. چطوره ؟ آخ دیگه باید برم آخه امشب شبکه دو جواهری در قصر داره. حتما تماشا کنین فیلم جالبیه باید بفهمم یانگ سین بالاخره بانوی در بار می شه یا نه ؟!!!

بای تا های

 

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

بعد از ظهره.نمی دونم باید الان چه کار کنم.چقدر خوب می شه این 14 ،15 روز هم بگذره بره.حوصله ام رو سر برد.دلم می خواست الان آخرای اسفند بود و می نوشتم که این سال که گذشت چه کارایی کردم.اگه الان تهران بودم به سمیه می گفتم پاشو بریم بیرون،اونم پا می شد آماده می شد با هم تا چهار راه می رفتیم و بعد بر می گشتیم شاید هم می رفتیم بوستان گفتگو.کلی فاز می داد.البته فکر کنم الان سمیه رفته شمال،خوب عیبی نداشت می رفتم اتاق فاطمه شجاعی.اما این زهرای گور به گوری آدم مزخرف،اصلا پایه نیست.تازه اگر هم اون ایه بود قم کجا رو داره که آدم بره؟محمدرضا می گه برو حرم.همیشه برای اونایی که می خوان برن بیرون آخرین راه حرمه.نه الان نمی خوام برم حرم.حرم رفتن حال و حوصله می خواد.شاید بعضیا بگن ،مگه این نویسنده احیانا کنکور نداره؟عیبی نداره،خوب هر آدمی یه شخصیتی داره.تازه من فکر می کنم باید مطالبی رو که می خونم با حوصله بخونم تا توی ذ هنم بمونه.تازه وقتی که داری یه عالمه اسم و سال حفظ می کنی که قسم می خورم توپ ترین استادا هم اونا رو حفظ نیستن مجبور می شی بعد از هر ساعت درس خوندن کلی استراحت کنی که بعداونا با هم قاطی نشه. 

بقیه اش رو من(محمدرضا)می نویسم .سلام اعصاب همه ازدست تایپم داغون شده چون خیلی کندم .هههه...
الان دارم دلقک بازی درمیارم هههه...
قم بی صاحاب شده هیج جابرای گشتن نداره که ماازدست اینا راحت شیم ههههه...
اعصاب خودمم داره داغون میشه چقدر تایپ کار سختیه ههههه....
امروز سر کارنرفتم روح الله هم داره دیوونم میکنه ازبس می خوابه.دیدیدنخندیدم ههههه...
ببین شما چقدر بیکار هستیدکه دارید با چرت وپرتای من سرکارمیرید ولی حقوق نمی گیرید ههههه...
اگه بدونید که چند تا فضول کنار من نشستند.تاصبح میخندیدهههه...
یه شعر جدید گفتم براتون نخوندم نه ؟! لابدمثل فاطمه می خواهید بگید براما که این شعرا رونمی خونی .
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
شعر هم یادم رفت اه چقدر شما اعصاب من روخورد مینید.
به قول ترکا "عیب یو" یه شعر دیگه می خونم (البته فهمیدم معنیشو نفهمیدید بازم عیب یو)
"صدايت چون صداي آبشاران، نگاهت چون نگاه چشم خورشيد، و قدت همچو قد رود کارون...خاک تو سرت که هيچ چيزت به آدمي زاد نرفته ههههههههههههههههههههههههه..."
یه چیز جدیدم میگم البته با لهجه "این کارا چیچیه داری میری".
زهرا میترسه شما فکر کنید من ترکم ولی بدونید خیلی نیستم.
کاری ندارید <نگاهم در نگاهت کرد برخورد خدامرگت وده حالم بهم
 ..................................................................نخورد>. ای بابا نمدونم چرا دوباره زبونم گرفت/{خداییش
علامت گذاری رو حال اومدی&$$#^*&اگه حال نیمدی خیلی بینمکی@}
خداحافظ همین فردا ای بابا چرا به زور ازپای یارانه هولم می دیدید کنار .دوباره زبونم گرفت BYE bye.

 


بالاخره تونستم محمدرضا رو ازپای کامپیوتر  بلند کنم.با این تایپ کردنش خفمون کرد.اوه.دو ساعت طول می کشه که یه کلمه بنویسه.ولی کلی خندیدیم.تازه وقتی بلند شده می گه شعره یادم رفت.
دیگه بسه نا سلامتی کنکور دارم!به قول محمد رضا هههه... .

+نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت5:10 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

با یاد خدا

نمی دونم چرا اومدم بنویسم.هیچ چیز خاصی برای نوشتن ندارم.امروز توی خونه موندم.نرفتم کتابخونه.گفتم همین جا درس می خونم .الان به خاطر این که مطالب بعضی جاها شبیه اند و نمی خوام که در ذهنم به هم ریخته جا بگیرند دارم استراحت می کنم.هیچ وقت نتونستم بفهمم که چرا من نمی تونم مثل طیبه بشینم ساعت ها یه کاری رو انجام بدم و باید حتما چند بار از سر کارم بلند بشم و الا گرفته می شم.اون موقع ها که می رفتم مدرسه یا حتی دانشگاه هم همین طوربودم.به یادفهیمه هستم.نمی دونم اون امروز چه کار کرده.نمی دونم شبیه درخت شده یا نه.

+نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت9:53 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

ساعت یک ونیم شبه و بالاخره خواب به چشمم اومد.می دونم همین الان به محض این که بخوام برم بخوابم دوباره خواب از سرم می پره و من چقدر زجر می کشم از این مساله.

خیلی با زهرا سعی کردیم چند تا عکس پرنده رو از توی کامپیوتر کپی بگیریم بذاریم اینجا اما نشد.امروز یکی بهم گفت که فقط برای کنکور بیست روز درس خونده و قبول شده و البته که من خودم این تجربه رو در کنکور کارشناسی داشتم و این به من( که در حال حاضر هیچ تست زبانی نمی تونم بزنم و خیلی دلم می خواد فهیمه به جای من تست های زبان رو بزنه) امید می ده.هر چند یه چیزای دیگه یه کم امیدم رو می گیره با خودش می بره نمی دونم کجا.

الان که خوابم گرفته ترجیح می دم برم بخوابم چون فردا یه عالمه کار دارم.

فردا بیست و دوم بهمنه.تولد هادی ،تولد سمیه و البته زهرا می گه تولد نیک آیین (معرف به نیکی) هم هست.به سمیه بارها گفتم که عزیر دل من،

اولا که بابا بی خیال شو.بیشتر از این وقتت رو تمدید نکن.حیثیت خودت رو که بر باد دادی هیچ با حیثیت ما هم بازی کردی.بابا یکی ببینه و بشنوه نمی گه این سمیه رحمانیه که این جوری می گه. مردم هزار جور حرف در می آرن،می گن دوست فاطمه معلمیه.هزار بار بهت گفتم با حیثیت من بازی نکن مگه توپ بدمینتونه که تو بخوای باهاش اسمش بزنی.(اسمش رو حال کردی؟)

دو ما :برادر من ،هادی رو می گم،همون که ۲۲ بهمن ۵۷ به دنیا اومد مرد.خوب عزیز من، تو هم می میری .دیگه آخه چی می خوای از این دنیا که هم به ما هم به خودت وعده و وعید می دی.(اگه مامان سمیه این قسمت رو بخونه او نوقت ...  ).بابا دست بردار این دنیا ارزش نداره.

                                                               *****

هادی،خیلی ساله که دیگه نیستی و من به حال تو غبطه می خورم و برای تو غمناک نیستم.امشب ساعت ۹ شب توی اتاق نبودم که ببینم مامان مثل هر سال گریه می کنه یا نه اما به محض این که از دفتر انجمن اومدم خونه شیرینی تولدت رو خوردم و تو نبودی که ما از چند روز قبل به این فکر باشیم که چی برای تو هدیه بخریم.حتما قبل از خواب عوض هدیه تولدت برات یه فاتحه می خونم و تازه یه کار با حال می کنم و اون این که توی وبم می نویسم که هر کسی این مطلب رو می خونه برات یه فاتحه بخونه و بعد یه صلوات بفرسته(بازم من،زهرا که روی میز کامپوتر و نه صندلی آن نشسته می گه فقط بگو یه صلوات ولی من خیلی با حالترم می گم فاتحه و صلوات.


می دونی مثل چی می مونه مثل این تو یه مراسم بهت فقط یه کیک بدن و ساندیس ندن.یا برعکس ساندیس بدن کیک ندن،گرسنتم باشه،انقدر چشم انتظار کیکش می مونی که خدا بدونه)

                                                              *****

حالا تو سمی خانم،تولدت مبارک باشه.امیدوارم دیگه تا عید نوروز ،اون اتفاقی که باید تا ۲۲ بهمن می افتاد بیفته.وچه زرنگ باش زرنگ.

پرید.پرید رفت بالا ابرا نشست.خوابم رو می گم.خدا کنه زود از اون بالا بیفته پایین،توی چشمم.

راستی:

از خوانندگان عزیز تقاضا می شود هر چه سریعتر قطار را ترک... ا ا ا ،ببخشید ،از خوانندگان عزیز تقاضا می شود هر چه سریعتر جهت شادی و خنده چیز خوبی اس... ، ااا من چی می گم حواسم کجاست؟می خواستم بگم:از خوانندگان عزیز تقاضا می شود هر چه سریعتر جهت شادی آن مرحوم به دکت... ،اه چی می خواستم بگم؟آهان ،از خوانندگان عزیز تقاضا می شود هر چه سریعتر  و تند تر راه ... .

ای بابا یه فاتحه بخونید .یه صلواتم بفرسید بره دیگه .

اللهم صل علی محمد و آل محمد

این شکلک رو هم چون زهرا خیلی دوست داره شاید چون فکر می کنه که این شکلک یه شباهت هایی با خواهرش یعنی من داره.

            

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت2:44 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

خونه خودم رو با دست خودم خراب نمی کنم.

شماره ی من خدا حافظ.

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

به نام خدا

انبوه حرفا در مغزم برای نوشتن هست ومن الان نه شادم و نه غمگین.طبق معمول این روزا امروز البته بعد از ظهر رفتم کتابخانه تخصصی تاریخ البته صبح رفتم انجمن.خسته شدم و کاش احساس نمی کردم که مجبورم کاندیدا شم و یا حالا می تونستم چشم روی اون چیزایی که پارسال برام خیلی مهم بود بذارم و بکشم کنار و بعد کلا خودم باشم و دنیا خودم و ریلکس و به دور از دغدغه هایی که الان باهاش رو به رو هستم به زندگی خودم ادامه می دادم ویا کاش اونقدر دلم بزرگ بود که حتی در ذهن خودم شکایت نکنم و اونقدر سخت باشم که بمانم.دلم می خواد خوش اخلاق باشم ولی مگه می ذارن؟دلم می خواد یاد اون چیزایی که از حدود هفتم هشتم مهر آزارم داده نیفتم ولی مگه می ذارن؟نمی دونم شاید مشکل از خودم باشه !!! )رفتم شام خوردم اومدم یادم رفت چی می خواستم بنویسم).یه فکری بذار این جا بیشتر از این ننویسم.اینایی هم که نوشتم به این دلیل که به هر حال تا اونجایی که طاقت بیارم باید بمونم.نمی دونم چرا ما چند نفر نتونستیم با هم دوست باشیم.شاید چون از اول بچه ها به هم اعتماد نداشتن.من اعتماد داشتم ولی این بی اعتمادی رو اونا به من منتقل کردن.من به تک تک بچه ها اطمینان کامل داشتم اما از همون جلسه ی اول نذاشتن که رابطه، رابطه دوستی باشه شاید چون یه چیزای دیگه براشون مهم بود.نحوی برخورد در اولین جلسه هر کسی جای من بود رو به بی اعتمادی می کشوند و من خیلی سخت بودم اما بی اعتمادی ها فقط مربوط به من نبودحداقل به،نه، به هممون مربوط می شد.بی اعتمادی ریشه دار بود.من که فکر می کنم که تا حالا تونستم اون حرفا رو توی دلم نگه دارم و حتی به فنج که همه چیز رو بهش می گم، نگم.بیشتر از این که دلم بزرگ باشه غرورم اجاز نداد که اون حرفا رو به کسی بزنم و البته مراعات موقعیت نسیم.نمی دونم چه چیزی باعث شد که اون موقعی که من پر از انرژی بودم اون رفتار ها رو با خودم که یک رو وارد شده بودم ببینم.می گم همیشه توی کار گروه بعضی مسائل پیش میاد ولی برای من توی این کار بیشتر از اون چیزی که باید پیش اومد و من سکوت کردم نه از ترس بلکه چون همه چیزبه اندازه کافی آشفته بود و چیزی جز سکوت برای نسیم مناسب نمی دونستم.

آدمای ترسو چندش آورند و من جز ازترس و از خودم والبته اون حیوان چندش آور(گربه) از چیزی نمی ترسم.تقریبا.به خاطر همین بود که وقتی اون دعای حضرت فاطمه رو شنیدم خیلی خوشم اومد که می گفت:خدایا از هر چیزی که از اون می ترسم به تو پناه می برم.

دروغ حالم رو به هم می زنه و هیچ چیزی من رو اونقدر به هم نمی ریزه که دروغ.چه خودم بگم چه کس دیگه.و وای از دو رنگی که حالم رو به هم زده.

گفتم دروغ یاد اون دروغی می افتم که کسی بهم گفت که فکر می کنه یکی از نزدیک ترین دوستانش من هستم و دروغ نسبتا بزرگی بود و من به روی مبارک نیاوردم که فلانی،من که بلا نسبت خودت اون موجود دو حرفی نیستم که تو با این وجاهت داری به من این دروغ رو می گی طوری که مثل این که خودت به حرف خودت ایمان داری. من فکر می کنم که حقش بود که من به روی خودم نیاورم و اون فکر کنه که آره... .دلش خوش باشه که من باور کردم و دیگه بقیه حرفم رو نمی دونم.

قبلنا وقتی کسی رو سر کار می ذاشتم و یه حرف مسخره می زدم و بعضی ها که من رو نمی شناختند شاید فکر می کردند که من چه آدم دنگولی هستم و بعد خیلی اصرار نداشتم که بفهمونم که حرف من شوخی بود نه جدی خوشم می اومد .البته هیچ وقت از این که کسی روسر کار بذارم خیلی خوشم نم اومد اما این یکی مربوط به خودم بود و من می خندیدم.و حالا من نمی گم به اون که من می دونم تو دروغ می گی چون لزومی نداره این کار رو بکنم بر عکس لازم که نگم.در هر صورت برای من و فکر کنم اون فرقی نکنه و من به خدا پناه می برم و برای خودم و اون دست به دعا بر می دارم،همین الان و می گویم خدایا ما رو تنها نذار.

من هنوز بچه هامون رو دوست دارم و ازشون چیزی یاد می گیرم ان شاء الله.

گفتم یه عالمه حرف دارم در مغزم.حرفای بالا حرفایی بود که بعضی هاشو به هیچ کس نزدم وامیدوارم هیچ وقت نزنم چون

نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت کردن، بد است.

بقیه حرفا باشه برای بعد.ناسلامتی کنکور دارم.

1385/11/16

+نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت1:24 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

هوالمحبوب

چقدر وقته که سراغ اینترنت نرفتم.کاش فقط مال خودم بود حداقل همین یه چیز توی کل دنیا.یه فکری براش کردم.

24 ،25 روز دیگه بیشتر باقی نمانده ومن بیشتر از هر موقعی به آرامش نیاز دارم، آرامش فکری .این هفته امتحان دارم .روز پنج شنبه و من بهتر از هر کسی اوضاع خودم رو می دونم.یه عالمه کتاب نخونده دارم و یه عالمه تست که باید حتما بزنم و هنوز نمی تونم سراغ کتاب تست بروم.اینها و گهگاهی انجمن فعلا مهمترین دغدغه های من هستند.می خوام یکی دوتا قصه تعریف کنم ولی قبلش می گم خیلی مهربونی.تو ما دوست داری و البته ما هم تو رو.

خیلی مغرور بود.مغرور.اونقدر که تا آخرش هم نذاشت اون بفهمه.باید بعد از هر جمله ام بگم خیلی مغرور بود چون واقعا مغرور بود.فکر کنم بر خلاف ظاهرش.ظاهرش جدی بود و در عین حال مهربون و کم حرف.کسی نمی دونست چرا اون اینقدر کم حرفه.خدا می دونست توی دلش چه خبر بود ولی اصلا نشون نداد،آخه خیلی مغرور بود.چقدر دوستاش بهش گفتن که این راهشه ،فلان کار رو باید بکنی اما اون خیلی مغرور بود و البته ناشی.اون شک کرد.خودش نفهمید چی شد اما یه روزبعد این که یواش یواش داشت سعی می کرد همه چیز رو فراموش کنه بهش خبر دادن که اون ... .

همه ماجراها رو من می دونستم.چیزایی که مربوط به اون می شد و بقیه ی دوستانم و البته من اون رو خوب می شناختم.

در عین این که هنوز باور نکرده بود سعی کردهمه چیز رو فراموش کنه.حدود یه سال بیشترین چیزی که براش مهم بود خودش بود و نه اون.مهم بودکه خودش دوست داره. احساس خودش رو دوست داشت. با این که بعدها یه چیزایی رو در مورد اون فهمید والبته گذشت زمان اون رو کمرنگ کرد اما هنوز هم ته ته وجودش یه اثرایی از اون احساس مقدس هست اما اونا برای هم نبودند.خدا اونو دوست داشت.

و همه ی اون چیزی که من در زندگی خودم و دوستانم دیدم تجربه های من هستند.

با هم ،چند نفر به یه نفر؟حداقل 4،5 نفر به یه نفر.جالبه که با همه ی سختی هاش یکی یکی تقریبا اونایی که حواسشون جمع تر بود و مغرور تر بودند فهمیدند که با کی طرفند.حد اقل من که اعتقاد دارم این چیزا اونقدر نداره که براش بجنگی.آنچه باید بشود می شود و.بازی کردن با احساس دیگران کار خوبی نیست.حالا یا آدم پاشو می خوره یا نه اما اون کسی که این کار رو می کنه خودش بیشتر درگیر می شه.نامردی حدی داره.اخه نامرد چند نفر؟وقتی یه کم از داستان رو برای طوطی تعریف کردم بهم گفت که اون خودش رو نشناخته.از طوطی توقع این حرف رو نداشتم ولی با حرفش کاملا موافقم.مثل پازل همه چیزرو کنار گذاشتم.نتیجه این ها بود:کریمی،پرواز در حباب،مرادی اونی که رشته ی فلسفه بود،من فکر می کنم این جور آدما بیمارند.اونا توی کل زندگیشون یه خلا داشتند.بعد هم خود خود دوست ما،که شاید یه روزپشیمون بشم که بهش گفتم دوست.و بعد این که زمان می گذرد و البته که ما می میریم هر چند مرگ را فراموش کرده باشیم که فراموشی ما در رخ دادن این واقه بی تاثیر است و مرگ منتظر ما نمی ماند.

امیدوارم درموردش اشتباه کرده باشیم هر چند مطمئنم که اشتباه نکردم.

همه ی اینها متعلق به گذشته بود و اون چیری که من در دوران دانشگاه دیدم گذشته و الان من مانده ام و یه خونواده، یه کنکور،یه کلاس فرانسه و یه نسیم.

شنبه 1385/11/14

+نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت1:23 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

malheureusement je ai perdu ma liberté.

+نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت1:22 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |