تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

امروز ۸ شهریور ماهه.حدودا ۱۵ روز دیگه مونده تا کار تموم شه.هنوز خیلی از کارها مونده.فهیمه خیلی حرف نزد اما درمورد همون پنج تا انگشت هم که گفت و همین طور خدا کلی بهم آرامش داد و تصمیم گرفتم که خیلی سخت نگیرم.خدایا خودت می دونی که الان چقدر به کمکت نیاز دارم پس تو به من نگاه نکن تو به بزرگی خودت نگاه کن.کمک کن.همه چیز رو می سپارم به تو.

امروز یاد سمیه افتاده بودم دوباره.کاش می شد ببینمش.دلم براش تنگ شده.همین طور فاطمه.

توی کل اون خوابگاه نمی دونم چرا هوای بالکنش رو می کنم.یادش به خیر اون موقع ها که می نشستم رو بالکن و بعد سمیه می اومد پیشم.یاد اون روزا و شبایی هم که توی بالکن غدا می خوردیم به خیر.

 

شاید امروز زهرا... شاید.

دلم می خواد بنویسم اما خیلی حرف برای نوشتن ندارم.

کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون بشیم و بس.

+نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت0:22 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |