تبليغاتX
واین منم...
کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

شاید مخصوص آدمایی مثل من گفته:هو الاول و الآخر.

آخه اول و آخر بیشتر توی ذهن آدم می مونه.اول و آخر خیلی مهمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردندو هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساطش همه چیز بود غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی تکه ای از قلبشان را می دادند.و بعضی پاره ای از روحشان را .بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را به هم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا می کنم،نه قیل وقال کنم ونه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم .آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کن.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد .این ها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد،حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دست افتاد وغرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم .دستم را روی قلبم گذاشتم ،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم.تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه نامردش را بگیرم،عبادت دروغش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم. شیطان اما نبود.آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.اشک هایم که تمام شد، بلند شدم،بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم ...

صدای قلبم را.

...

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.به شکرانه قلبی که پیدا شد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه نوشته مصطفی مستور. این مجموعه شش داستان دارد.داستان آخر با عنوان حکایت عشقی بی قاف،بی شین،بی نقطه صفحاتchat room است و شاید قشنگ ترین بخش کتاب.البته این کتاب مستور به هیچ وجه به قشنگی کتاب روی ماه خداوند را ببوس نمی رسد. موقع خوندن کتاب احساس کردم مستور در قسمت هایی از کتاب برای داستانهایش از همان چیزهایی استفاده می کند که در "روی ماه خداوند را ببوس"استفاده کرده است و این در نظرم جالب نیامد.برای مثال آوردن مطالب انگلیسی ودوباره فلسفه و سوال فلسفی. در داستان آخر برای من جالب بود که همه چیز باsalamهستی شروع می شود و با با جمله های طولانی مهراوه تمام.
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط فاطمه  |