تبليغاتX
واین منم...





















واین منم...

کسی مرا نساخت، خدا ساخت.

زمان گذشت و ساعت دوازده بار نواخت.با همه ی خوشی ها و تلخی ها،با همه ی قشنگی ها و بدی ها با همه ی راحتی ها و سختی ها ،با وجود همه چیز تموم شد.البته امیدوارم که تموم شده باشه!برای من که تلخی هاش هم شیرین بود. این آخرین امتحانی بود که در دوره لیسانس داشتم البته ان شاءالله . اولین درس:کلیات علم تاریخ اولین استاد:دکتر غلامحسین زرگری نژاد،مدیر گروه تاریخ آخرین درس:ریشه های توسعه نیافتگی تاریخ ایران آخرین استاد دکتر داریوش رحمانیان روزی که اومدم دانشگاه خوشحال بودم و روزی هم که امتحاناتم تموم شد خوشحال.این چهار سال اگرچه خیلی جاها کوتاهی کردم اما خیلی چیزا یاد گرفتم.خدایا اول از همه از تو شکر می کنم که کمکم کردی بیام دانشگاه و خدایی این همه دوست و هم اتاقی خوب رو با من همنشین کردی.اعتراف می کنم که من همیشه هر چی از تو خواستم یا نخواستم رو بهم دادی،خوبش رو هم دادی.بازم شکرت. وبعد از پدر و مادر گلم تشکر می کنم که در این مدت اجازه دادند من دور از اونها تک و تنها توی تهران باشم و درس بخونم.خدایا بابت این پدر و مادر گل هم از تو تشکر می کنم. و بعد هم از تمام دوستان خوبم که همیشه موجب آرامش من شدند تا این دوران را با خاطرات خوب و به خوشی بگذرونم تشکر می کنم و البته بعد از خودم ولی کاش هیچ وقت تنبلی نکرده بودم و کاش هیچ وقت کوتاهی نکرده بودم. پریروز فاطمه شجاعی جشن فارغ التحصیلی گرفته بود و دیروز با بچه های کلاس یعنی سمیه،متین،لیلا،مهری،بهاره،هانیه،وجیهه رفته بودیم کوه تا یک روز رو برای خداحافظی باهم باشیم.خیلی خوش گذشت.بازم خدا رو شکر. برای امسال تابستون چند تا برنامه دارم امیدوارم تابستون خوبی باشه. اتاق 209،هانیه شهسواری.نسرین زبانبند،مریم وحدتی،سمیه رحمانی،نسیبه حسینی،مژگان جایز،مریم گلی پور،اعظم کریمی و فاطمه معلمی. اتاق 211،شجاعی سهیلا رحمتی،مریم وحدتی ،سمیه رحمانی. و اتاق 214،سمیه رحمانی،فاطمه قنبری،محدثه رحیمی،زینت غفاری جاوید. شیراز،اصفهان،شمال،غرب،کاشان،مشهد بهاره،فاطمه و دهها نفر دیگه که مجال نیست اسمشون رو بگم. دوران دانشجویی،زندگی خوابگاهی،مسیر قم ،تهران،دانشگاه تهران،دانشکده ادبیات،زندگی،عشق،........... جشنواره فرهنگ استانها،انجمن نسیم اندیشه و بچه های نسیم اندیشه منقلبم.نمی دونم چی باید بگم ولی این رو می تونم بگم که همه این هایی رو که نوشتم با تمام وجودم دوست داشتم.

+نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت11:36 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

(در آغاز هیچ نبود.کلمه بود وآن کلمه خدا بود.) تورات

وکلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ایی که بداندش چگونه می تواند بود؟وخدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود.با نبودن چگونه می توان بودن؟

وخدا بود وبا او عدم.وعدم گوش نداشت.حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم وحرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیارند.حرفهایی شگفت.زیبا واهورایی همین هایند.وسرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرف های بیتاب و طاقت فرساکه همچون زبانه های آتشند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند یافته می شوند...و....در صمیم وجدان او آرام می گیرند واگر مخاطب خویش را نیافتند  نیستند.واگر او را گم کردند.روح را از درون به آتش می کشند و در دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند وخدا برای نگفتن حرفه های بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج می زد وبیقرارش می کرد وعدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده ایی دارد.و خدا گمشده ایی داشت.هر کسی دو تاست وخدا یکی بود.هر کسی به اندازه ایی که احساسش می کنند هست.هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند.بدانگونه که احساسش می کنند هست.

انسان یک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد وبودن خویش را از زبان دوست می شنود.هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد ودر خفقان جنین خون می خورد و کلمه مسیح است.آنگاه که روح القدوس ـ فرشته عشق ـ خود را بر مریم بیکسی بکارت حسن می زند و با یاد آشنا فراموشخانه عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را ـ که عدمی خواهنده.منتظر.محتاج ـ از حضور خویش لبریز می سازد وآنگاه مسیح را که آنجا چشم به راه شدن خویش بیقراری می کند.می بیند.می شناسد.حس می کند و اینچنین مسیح زاده می شود.کلمه هست می شود .در فهمیده شدن می شود ودر آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد.که کلمه در جهانی که فهمش نمی کندعدمی است که وجود خویش را حس می کند و یا وجودی که عدم خویش را .

و در آغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ایی که در برابرشبه دلخواه رام گردد وغرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند وخدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت.خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

وخدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟بودن می خواهد! واز عدم نمی توان خواست و حیات انتظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد.

وداشتن نیازمند طلب است و پنهانی بیتاب کشف و تنهایی بیقرار انس و خدا از بودن بیشتر بود واز حیات زنده تر و از غیب پنهان تر واز تنهایی تنهاتر وبرای طلب بسیار داشت  و عدم نیازمند نیست.نه نیازمند خدا.نه نیازمند مهر. نه می شناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچگاه بیتاب می شودکه عدم نبودن مطلق است و خدا بودن مطلق بود.وعدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش می خواهد.

و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود. وخدا زنده جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید.دوست داشت چشمی ببیندش.دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ایی گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

وخدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی ریخته بود پر کرد.وکوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را ـ که چشم به راهی های بی سو وبی سرانجامش بود ـ بر سینه کوهها و صحرا ها کشید.

واز کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت و دریچه همواره فرو بسته سینه اش را گشود و آههای آرزومندش را ـ که در آناز ازل به بند بسته بود ـ در فضای بیکرانه جهان رها ساخت.با نیایش های خلوت آرامشسقف هستی را رنگ زد وآرزوهای سبزش را در دل دانه نهاد و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید واز این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ورنگ عشق را به طلا ارزانی داد و عطر خوش یادهای معطرش را د دهان غنچه یاس ریخت و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد ودر ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد:کوهها قامت برافراشتند و رودهای مت از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند واز تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و بیتاب دریا ـ آغوش منتظر خویشاوند ـبر سینه دشت ها تاختند و دریا ها آغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس که از آغاز ازل در حفره عمیقش دامن کشیده بود.چند گامی از ساحل خویش  رودرا  به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را ـ به تسلیم و نیاز ـ پهن گستردوپیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس ـ به تسلیم و نیاز ـ لبهای نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد.واین نخستین بوسه بود.

ودر یا تنهای آواره و فراجوی خویش را در آغوش کشید واورا به تنهایی عظیم و بیقرار خویش  اقیانوس  باز آورد.واین نخستین وصال د. خویشاوند بود.

واین در بست و هفتمین روز خلقت بود.و خدا می نگریست.

سپس طوفان هابر خاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :

باران ها و باران ها و بارانها.

گیاهان روئیدندو درختان سر بر شانه هم بر خاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه دریاها را پر کردند...و خداوند خدا هر بامدادن از برج مشرق بر بامآسمان بالا می آمد و دریچه صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین از دیواره مغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

وخداوند خدا هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید .خشم می گرفت و بیتاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی درید ومی جست و نمی یافت و...

سحر گاهان خسته و رنگ باخته .سرد ونومید .فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریا ها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر می داشتند و جانوران هر نیمه با نیمه خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول.ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!ودر ُرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.آفریده هایش او را نمی توانستند دیدونمی توانستند فهمید.می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است.در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی نمی خواست .کسی نمی دید.کسی عصیان نمی کرد.کسی عشق نمی ورزید.کسی درد نداشت...و...

و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت !هیچکس او را نمی شناخت.هیچکس با او انس نمی توانست بست.انسان را آفرید!و این نخستین بهار خلقت بود.

+نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت8:28 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

در دل سیاه شب،

 هر ستاره ای که سر می زند ، اوست .

چشمک هر ستاره ای ،

نگاه دزدانه ی اوست که مرا پیغام می دهد:

که در زمین تنها نیستی ،

که مرا غروب نیست ،

مرا با تو جدایی نیست ،

 مرا بی تو زندگانی نیست ،

مرا بی تو سرنوشتی نیست ،سر گذشتی نیست .

هر ستاره ای مرا مژده ای است که او هست ، که اوست.

که او خورشید بی غروب من است .

که او وصال بی فراق من است .

که او حضور بی غیبت من است .

او در دم هر نفس من است .

در کوبه ی هر نبض من است .

طعم هر طعامم اوست .

شهد هر شرابم اوست .

عطر هر یاسی نجوای اوست .

وزش هر نسیمی نوازش اوست.

قطره ی هر شبنمی اشک اوست.

عاشقی رنگ سمند او .

آسمان ، پرتوی از سر در اوست.

مخمل ابر ، گل پیکر اوست.

ساقه ی صبح ، بر و بالایش ،

نغمه وحی خدا آوایش ،

آرزو طرحی از اندامش،

مژده نقشی است ز پیغامش ،

زندگی رایحه ی پیرهنش ،

جان من تشنه نوش دهنش.

  دکتر شریعتی

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت7:51 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 باغ صد خاطره خنديد

 عطر صد خاطره پيچيد

 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ريخته در آب

 شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :

 از اين عشق حذر كن!

 لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

 تو كه امروز نگاهت به

نگاهي نگران است

 باش فردا ،‌ كه دلت با

دگران است!

 تا فراموش كني، چندي

از اين شهر سفر كن!

 با تو گفتم :‌

 "حذر از عشق؟

 ندانم!

سفر از پيش تو؟

‌ هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به

 تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو

نشستم،

 تو به من سنگ زدي

من نه رميدم، نه

 گسستم"

 باز گفتم كه: " تو

 صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم،

 همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

 سفر از پيش تو هرگز

نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي

 زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

 ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي

 نشنيدم

 پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 رفت در ظلمت غم، آن

شب و شب هاي دگر

هم

 نه گرفتي دگر از

 عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن

 كوچه گذر هم!

 بي تو اما به چه حالي

من از آن كوچه

گذشتم!

+نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت10:35 قبل از ظهرتوسط فاطمه | |

فراموش کردن آدمها و چیزهایی که آدم به اونها خیلی علاقه داره کار خیلی مشکلی نیست.مثل همیشه اولش سخته ولی بعد آدم باهاش کنار میاد.دیگه از عشق که بالاتر نیست اون رو هم می شه فراموش کرد.

من هیچ احتیاجی به بهترین دوست!!!ندارم.من می تونم دوستان خوبی داشته باشم بدون این که هیچ بهترین دوستی داشته باشم.از این که این رو می گم ناراحتم اما واقعیت همینه.این رو گفت و بعد رفت سراغ بقیه کارهایش.

پس زیاد خودت رو ناراحت نکن.بی وفایی بهتره.

+نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت6:41 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

پارسال آخرای سال توی وبلاگ نوشتم که تصمیم دارم برم کلاس زبان فرانسوی و اردیبهشت ماه بود که به کلاس رفتم.امیدوارم که توی این راهم بتونم با مشکلات مربوط به این کار کنار بیام و کوتاه نیام.به نظر من با رویه ای که من از خودم مکی شناسم اصلا اشکال ندارخه که من که انگلیسی ام توپ نیست به کلاس فرنسوی برم.و بعد انگلیسی.امیدوارم که کار تابستون و ترم های بعد رو خدا درست کنه.به امید خدا.

این ترم هم داره تموم می شه و من باید برم به خونه و من حدود شانزده سال است که پشت سر هم یا به مدرسه رفتم یا دانشگاه.آرزو می کنم برای خودم که تا آخر عمر دانشجو بمونم البته دانشجوی خوبی باشم.دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده.واقعا وای که تموم نی شه دلتنگی هات زمونه.چقدر دلم می خواست امروز می دیدمشون یا این که حداقل ازشون خبردار می شدم.

فعلا اوخوا.

+نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت10:6 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

تنهایی در هیاهو، بهترین نویسنده چک

+نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت10:56 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه بید های سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر…

قیصر امین پور،آیینه های ناگهان

+نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت10:52 بعد از ظهرتوسط فاطمه | |