امروز بوی بهار سال بعد رو شنیدم. عصر به بچه ها گفتم گفتند چند نفر دیگه هم امروز همین رو گفتند و خودمون هم احساس کردیم. نمی دونم شاید باد بوی تازگی و سبزه ها رو اورده بود نمی دونم.
عصر رفتیم با مامان سر مزار هادی. تولدش بود. قبرستون خیلی خلوت بود. با مامان یه کم قدم زدیم اونجا. رفتیم حجره های اونجا رو دیدیم. اولین بار بود. از بچگی کنجکاو بودم ببینم اونجا چطوره. یاد روز تشیع جنازه ی هادی افتادم. یاد بهشت معصومه. قبرستون جایی که معمولا آدما یه کم به فکر می افتن اما حس و حال فکر کردن رو نداشتم. نمی تونستم خودم رو زیر خاک تصور کنم. فکر مرگ خیلی سخته. هر چند به نظرم مرگ یکی از بهترین نعمت های خدا به انسان هاست اگر چه برای خیلی ها دوست داشتنی نباشه.
منتظر بهار هستم دوباره. بهار سال 1391
+
[ تاریخ
] شنبه 22 بهمن1390
[ ساعت ] 10:33 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

خیلی وقته ننوشتم ها. آخه همه ی هم دوره ای ها همه با هم وبلاگ ها رو کنار گذاشتن. ذوق نوشتن از بین رفت وقتی همه ی دوستان با هم از وبلاگ گردی دوری کردند. ذوقی که اون روزا توی وبلاگ نوشتن و سر زدن به وبلاگ دوستان داشتم رو الان در طیبه می بینم. دیگه گذشته گذشته و باید به فکر حال و آینده بود. باید نوشت. به تدریج خواهی مرد اگر نخوانی و ننویسی. اگر سفر نکنی اگر ... و اگر ... .
دکتر فصیحی تصادف کرد. خیلی خبر ناراحت کننده ای بود. بقیه ی دوستانم هم پایان نامه هاشونو دفاع کردند و شاید یک یا دو نفر مونده باشن. ایشالا اونا هم به زودی دفاع می کنند و این مرحله از زندگی رو هم با موفقیت طی می کنند. راستش بعد از دفاع و شاید کمی هم قبل از دفاع تا تقریبا همین حالا یواش یواش دچار یاس شده ام. می دونم که به زودی همه چیز درست می شه و حتی می دونم موقعیتی که الان در اون هستم برای زندگی من خیلی سازنده هست ولی نتونستم خیلی قانع باشم و امیدوارم که قانع نشم. نمی دونم شاید هم بیشتر از موقعیت های ظاهری باید روحم رو گسترش بدم.به هر حال فعلا که دارم می گذرونم و خوشحالم که از بعضی لحاظ فکرم رشد می کنه. به امید خدا
+
[ تاریخ
] جمعه 21 بهمن1390
[ ساعت ] 8:2 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

امروز ، امروز واقعا روز قشنگیه برای من. کی می تونه درک کنه احساسات امروز من رو؟ هیچ کس. و نیاز هم نیست کسی درک کنه. این احساس قشنگ فقط مال خودمه! امروز از صبح که از خواب بیدار شدم برای من تا الان همش زنده شدن خاطرات بوده. خاطرات خیلی قشنگی که ترسش تکرار نشدنش برای من هست. یاد یه عالمه دوست خوب که خوبیشون به زندگی رنگ زیبایی می داد و الان یاد اون هم خوبی و زیبایی هنوز هم زندگی رو قشنگ تر می کنه. زنده شدن خاطره ی یه عالمه دوست خوب برای من که امروز کمترین ارتباط رو با دوستان دارم یه بار دیگه طعم خوش زندگی رو بهم یاد آور می کنه. دوستتــــــــــــــــــــــــــــون دارم هوارتا. :)
+
[ تاریخ
] چهارشنبه 14 دی1390
[ ساعت ] 12:22 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

توی وبلاگ طیبه دیدم ۱۵۷ روزه آپ نکردم گفتم بذار آپش کنم نشه ۱۵۸ روز
+
[ تاریخ
] سه شنبه 3 آبان1390
[ ساعت ] 8:14 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

کتاب هم کتاب های قدیم. تا می گرفتیم دستمون خوابمون می برد. کتاب دوست خوبی بود که می شد از اون به عنوان یکی از مؤثرترین قرص های خواب یاد کرد. یادمه همیشه نزدیک امتحانا که می شد، با دوستام تصمیم می گرفتیم تا صبح بخونیم و نمی دونم چرا اون روزها خیلی زودتر از همیشه خواب به سراغ من می اومد و من سعی می کردم با وعده بیدار شدن صبح زود دوستانم رو قانع کنم که بی خیال من بشن و بذارن هر چه زود تر در خواب شیرین غرق شم. اما حالا کلی وقته که دارم کتاب می خونم به امید این که خوابی بر ما منت نهاده و بر چشم ما قدم بگذارد!!! چی شده این کتاب ها اثرشون رو از دست دادند الله اعلم!
+
[ تاریخ
] یکشنبه 1 خرداد1390
[ ساعت ] 2:34 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
+
[ تاریخ
] پنجشنبه 19 اسفند1389
[ ساعت ] 11:5 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

امروز بعد از مدت ها احساس فراغت کردم. پایان نامه موقتا تمام شده و من برگشتم به خانه ی اول. حالا باید چه کار کنم؟ همیشه بچه ها می گفتن تموم کنیم که چی بشه، بعدش چه کار کنیم؟! حالا نزدیک شدم به بعدش. خب بعدش؟ بعدش چی؟
راستش رو بخوای همین الانشم حوصله ام سر رفته!!!
+
[ تاریخ
] پنجشنبه 12 اسفند1389
[ ساعت ] 10:35 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

*می خواهم تلاش کنم که عادت نکنم، اما گویا این کار از خود ترک عادت هم سخت تر است. پس اینبار اجازه می دهم زندگی کارش را همانگونه که می خواهد پیش ببرد و در آن دخالت نمی کنم.
* خیلی وقته بچه ها وبلاگاشون رو آپ نکردند. این فیس بوک زده تو کاسه کوزه ی همه. یه زمانی همه اکتیو بودند اما حالا انگار یه دفعه همه باید با هم از نوشتن دست بکشند. من که شخصاً نوشته های وبلاگا رو به فیس بوک ترجیح می دم. دلم می خواد دوباره همه بنویسند و ما هم به اشتیاق بیایم برای نوشتن.
*روزهای سرد زمستانی امسال که شاید آخرین روزهای زمستانی دانشجویی من باشه، شاید هم نباشه، خیلی قشنگند، فقط یک عیب دارند و اون هم اینه که من اصلا نمی فهمم و سردر نمی آرم چطور داره می گذره. هنوز تو کف دی مونده ام که چی شد؟! چطور گذشت؟! که یه دفعه می بینم ۱۵ بهمنه.
*باز هم باید صبر کرد اما الان فکر می کنم تا حدودی به صبر کردن عادت کردم. صبر کردن یکی از سخت ترین کارهایی که گاهی انسان مجبور می شه انجام بده، اما همیشه پس از پایان، خیلی شیرین و دل انگیزه.
*دیگه این که :
دقیقاً معلوم نیست این وبلاگ تولدش کیه. مثل قدیمیا می مونه که شناسنامه شون دقیق نیست. یا بزرگتره یا کوچیکتر. فقط می دونم شناسنامه ی این وبلاگ اگر همون اولین مطلبش باشه، کوچیکتر از خودشه. چون حدوداً همین روزا ساخته شد. همزمان با وبلاگ ۸۲۸۲. سال ۸۴ بود. یعنی الان داره ۵ ساله می شه. اولین عنوان وبلاگ هم تا اونجا که خاطرم هست این بود
کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
الان تقریبا دیگه همونی شده که می خواستم. از این بابت واقعا ممنونم از خدا. اولین قالب هم همینی بود که الان گذاشتم. یادش به خیر ، اون موقع ها خیلی دوستش داشتم اما الان فقط به خاطر این که ویندوزم مشکل داره ، گذاشتمش، تا بتونم به وبلاگ درسترسی داشته باشم.
+
[ تاریخ
] جمعه 15 بهمن1389
[ ساعت ] 7:4 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

بدجوری دلم برای نوشتن تنگ شده. اما ذهنم اصلا یاری نمی کنه. فکر می کنم این روزا یه جورایی با یه رکود مواجه شدم، اگر تمام عمر دچار رکود نبوده باشم.
هوس نوشتن بد جوری به کله ام زده، چند وقته دلم می خواد درباره ی این بنویسم که
ولش کن، حوصله ندارم. نمی شه نوشت
+
[ تاریخ
] جمعه 24 دی1389
[ ساعت ] 12:30 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

چی بنویسم که نویسنده وبلاگ
تیله های رنگی با پستش حق مطلبو به جا آورده.
+
[ تاریخ
] چهارشنبه 1 دی1389
[ ساعت ] 1:22 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

خدايا

بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
میطلبم.
روز دانشجو را به دانش آموزان دیروز، دانشجویان امروز، بیکاران فردا، سر خوردگان پس فردا، راننده تاکسی ها و کافی شاپ داران پس آن فردا تبریک می گم. روز همه تون مبارک.
برای شادی روح سه شهید ۱۶ آذر صلوات
+
[ تاریخ
] سه شنبه 16 آذر1389
[ ساعت ] 11:30 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

درزهای اتاق را گرفتم تا سرما وارد نشود. به اندازه ی کافی دلم را سرما گرفته است. شاید همین برای دل کوچک من بس باشد.
این روزها عجیب مانند همین روزها در سال پیش هستند.
گفتن را فراموش کردم تا آن جا که نمی دانم آیا حرفی برای گفتن هست؟گمان نمی کنم.
+
[ تاریخ
] جمعه 28 آبان1389
[ ساعت ] 11:48 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

امروز روز نسبتاً متفاوتی بود. به محله ی عودلاجان رفتم با آقای یشایایی و لیلا از دوستانم، دانشجو ارشد رشته ی نقاشی. عودلاجان قبلا محله ی یهودیان بوده. خانه ها، کنیسا ها، دکان ها، بازار، حمام و سایر تاسیسات مدنی یهودیان تهران در دوره ی قاجار و بعد رضاشاه در این محل بوده است. دقیقاً نمی دونم چقدر یهودی الان ساکن اونجا هستند فقط می دونم که تعداد یهودیان محل بسیار بسیار کم است. از دو تا کنیسه ی حاداش و عزرا یعقوب بازدید کردیم. کنیسا برخلاف کینسای یوسف آباد بسیار ساده بود.آقای یشایایی مرد بسیار محترمی و آگاهی بودند. اطلاعات مفیدی رو در مورد پایان نامه در اختیار من قرار دادند. توی کنیسه ی عزرا یعقوب یک لحظه یاد مسجد ساده و قدیمی روستای پاچیان از روستاهای جعفریه قم افتادم. من اون جا رو خیلی دوست دارم. هم از کودکی ام در اونجا خاطره دارم. خیلی مسجد ساده و آرامش بخشیه. دو کنیسایی که امروز رفتیم هم بسیار ساده بودند. این ها از کنیساهای قدیمی تهران هستند. در همین محله ی عودلاجان تا چندین سال پیش قریب 13 کنیسا وجود داشته که اکنون به دلیل کم شدن تعداد یهودیان و به دلیل تصمیم شهرداری جهت تغییر بافت فرسوده ی شهر خیلی از اونها دیگه وجود ندارند. تعداد مساجدی که در این محل بودند زیاد بود. یک امام زاده در این محله بود به نام پیر عطا. واقعا نمی دونم که امام زاده بوده یا نه اما می دونم که مردم برای گرفتن حاجت به اونجا می رفتند و اون جا رو زیارت می کردند. یهودیان هم برای گرفتن حاجت به این محل می رفتند و لابد گاهی درد دل های خودشون رو این جا مطرح می کردند و از فشار زندگی به بزرگی او پناه می بردند.
امروز شنبه بود. شنبه روز مقدس یهودیان است . مراسم عبادی این روز خاص است و اونها در این روز نباید هیچ کاری انجام بدهند. می خواستم از کنیسا عکس بگیرم که تا از آقای یشایایی پرسیدم می تونم عکس بگیرم ، یه نفر از کلیمی ها که خادم کنیسا بود و در همان جا هم زندگی می کرد و صبحانه را هم روز قبل او تدارک دیده بود ، با صدای بلند گفت نه، نه امروز شنبه است. نباید کار کرد. امروز نمی شه عکس بگیری. کسی نباید با موبایل صحبت می کردند، چون روز شنبه بود. اما در همان جا کسی بود که موبایلش زنگ زد و بدون هیچ مانعی جواب داد. با آقای یشایایی از دالان کوچک ورودی وارد بخش اصلی کنیسا شدیم. درباره ی قسمت های مختلف برایمان توضیح داد و پنهانی به ما گفت: می خواهید عکس بگیرید الان بگیرید. جلوی در کمد که رفتیم گفت: خانم ها نباید موقع بیرون اوردن تورات نزدیک باشند. اما چاره ای نبود. ما نزدیک بودیم و اتفاقا ما جلوی در کمد هم بودیم. دیگه امیدوارم که خود یَهُوَ ما رو به خاطر این که خانم بودیم ببخشه!!! در هر صورت تورات را دیدیم که بر روی پوست آهو نوشته شده بود. بر روی پوست حیوان حلال گوشت. نسخه ی خطی به زبان عبری که باید بیش از یک قرن عمر داشته باشد، نمی دانم.
این پایان نامه با همه ی بدو بدو هاش، تا حالا که لحظه های خوشی رو برای من رقم زده، سندها رو هم که خبر دادن آماده شده، تا ببینیم چی می شه! و خدا چی می خواد.
+
[ تاریخ
] شنبه 8 آبان1389
[ ساعت ] 7:48 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

هدیه از تولد گریه بود، خندیدن را تو به من آموختی. سنگ بودم، تو کوهم کردی، برف بودم، تو آبم کردی، آب بودم تو خانه ی دریا را نشانم دادی. خندیدن را تو به من آموختی ، این هدیه را از من مگیر.
+
[ تاریخ
] دوشنبه 12 مهر1389
[ ساعت ] 9:50 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

پاییز مبارک.
صبح اولین روز پاییزه و من خیلی خوشحالم. امروز هوا هم عالیه. روز ۱۲ ساعت و شب هم ۱۲ ساعته. دو روز در سال این گونه هستند. اول بهار و اول پاییز. شب و روز با هم برابرند. اعتدال.
دیشب داشتم فکر می کردم چقدر اسم ماه های پاییز قشنگ و پر معنی اند. مهر ، آبان ، آذر. آفرین بر سلیقه ی ایرانیان 
می رم صبحانه بخورم و برای یک فصل جدید آماده بشم.
+
[ تاریخ
] پنجشنبه 1 مهر1389
[ ساعت ] 9:53 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

چون نمی دونم به کی باید بگم، چون نمی دونم کی می تونه کمک کنه، چون از جواب ناامیدم به هر دلیلی، چون سر در نمی آرم، چون گیج شدم، چون دلگیر شدم، چون سوادشو ندارم، خلاصه چون نمی فهمم ، دلم می خواست با خودت مطرح می کردم و خودت جواب می دادی ، اما خوب تو هم شأنت بالاتر از این حرفاست. خدایا گیج شدم. چقدر سر بر لاک فرو ببرم و دم از گفتن باز دارم و ندانم و نفهمم و بترسم؟ کجایی؟ می ت ر س م!
+
[ تاریخ
] سه شنبه 30 شهریور1389
[ ساعت ] 8:4 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

چند روزیه تنها توی یه اتاق دارم زندگی می کنم. تو کل عمرم کمتر وقتی بوده که تنها بوده باشم. همیشه یا یه خواهر یا برادر یا مادر یا پدر یا یه دوست یا یه هم اتاقی کنارم بوده. شاید کسی باور نکنه که گاهی اوقات دلم برای تنهایی تنگ شده، و همین که به دامن تنهایی پناه بردم، قاعده ی ترک عادت که موجب مرض است، به سرعت من رو به جمع کشونده. اما این روزا توی یه اتاق نشستم، صبح تا غروب این کامپیوتر جلومه و یا دارم می خونم و یا تایپ می کنم. حتی حوصله ام نمی کشه این چند طبقه رو برم پایین، یه قدمی بزنم. تنها کسی هم که باهاش ارتباط دارم و گهگاهی می رم پیشش و مدتی به قاعده ی ترک عادت بر می گردم هوئنه. چند تا آهنگ تکراری مورد علاقه ام هم مونس و همدمم شدن. حتی حوصله ام نمی گیره ، ببینم آهنگای دیگه چی هستند! هیچ وقت سراغ اونا نمی رم، خیالم راحته که اینهایی که دارم گوش می دم رو دوست دارم. روزای خاصی هستند خلاصه. عصرها سر یه ساعت خاص، یک گنجشک از بیرون می یاد توی اتاق، یه کم دنبال غذا برای خودش می گرده و چند تا قدم که می زنه و چند تا نوک به زمین می زنه، پا می شه می ره. نمی دونم با اون یک اپسیلون چیزی که از روی زمین پیدا می کنه سیر می شه یا نه! ناگهانی اومدن مهمونم اولش من رو می ترسون و بعد خوشحال می کنه.
دو تا کبوتر هم همین نزدیکیای نشستند، این چند روزه، از جاشون جم نمی خورن. اگه روزی یکی دو بار پاشم برم توی بالکن، می بینم که باز هم قمبرک گرفتن، نشستن اونجا، و انگار عزا دار هستند. من اصلا عادت ندارم با گل و گیاه و حیوونا حرف بزنم. بعضی ها هستند که هنر خاصی در این کار دارند، اما من، نه. خلاصه این که امروز رفتم توی تراس و دیدم نه، جانم که شما باشید یکی از اونا باز هم از جاش تکون نخورده و هنوز اونجاست. یک کم دعواش کردم. گفتم پاشو تنبل، مثل جغد یه جا نشستی ذل زدی به یه نقطه، که چی؟ پا شو برو یه دوری بزن. حالا انگار نه انگار که حکایت اون کبوترا، حکایت این روزای منه. آخه اونا با من فرق دارن. اونا پرنده اند، راحت می تونن پرواز کنند برن بیرون. آماده شدن نمی خواد، لباس پوشیدن لازم ندارن. از این همه پله نباید برن پایین. نمی دونم خلاصه اونا کبوترن، تازه نباید بشینن بنویسن و نگران این باشن که باید فردا سه تا کار تحویل بدن و هنوز هیچ کدومشون رو انجام نداده باشن. بگذریم این حرفا مهم نیست ، مهم اینه که کبوتره انگار حرفامو شنید. یه دفعه دیدم پا شد و رفت . نمی دونم کجا رفت اما غروب که دوباره رفتم توی تراس ، دیدم دوباره اومده چپیده سر جای خودش، نه یه کم این ورتر، نه یه کم اون ور تر.
اصلا نمی خواستم درمورد آقا کبوتره و خانوم بدتر از خودش صحبت کنم. می خواستم درمورد تنهایی بنویسم. سختی نویسندگی همینه دیگه ، فکر آدم می پره این ور و اون ور. آخ که چقدر دلم می خواست یه نویسنده ی توانمند بودم. حیف.
جانم براتون بگه که؛با همه ی اینها ، تنهایی اگر چه برای خودش عالمی داره اما ترس آوره. گاهی به پیشرفت آدم کمک می کنه اما اگر زیاد بشه ، آدم رو به رکود می کشونه. اگر چه ما تنها به دنیا اومدیم و دوباره تنها در قبر می گذارندمون، اما (حقیقتا نمی دونم اما چی)... . راستش از تنهایی می ترسم. نه این که الان که تنها هستم بترسم ها، نه، نمی دونم براتون پیش اومده یا نه، که توی جمع باشید و اتفاقا جمع رو دوست بدارید و اتفاقا جمع هم شما رو دوست بدارند ، اما باز هم در میانشان احساس تنهایی کنید. نمی دونم نهایتا چی می خوام بگم. نمی دونم تنهایی خوبه یا نه. فقط می دونم هر دوش لازمه. هم تنها بودن و هم با جمع بودن.
+
[ تاریخ
] دوشنبه 15 شهریور1389
[ ساعت ] 3:18 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

خواستم ببینم جای من توی دنیا چقدره. تو کل این دنیا من چقدر هستم. اندازه ام چیه؟ دیدم نمی تونم. پای پنجره ایستاده بودم. طبقه ی سوم. خجسته توی حیاط بود. گفتم اگر منو رو به اندازه ی خجسته حساب کنیم که تقریبا همون قد و اندازه هستم، و اگر از طبقه ی سوم اینقدر کوچیک باشم، از بالا اونجا که زمین دیده می شه، هیچی نیستم، و اگر بالاتر، اونجا که ستاره ها و سیاره ها دیده می شن رو حساب کنیم ، دیگه اصلا می گن اون رو که ولش کن، اصلا وجود نداره، تازه شاید اصلا این رو هم نگن دیگه. خیلی وقت باشه عدم حساب شده باشم. و بالاتر از اون یعنی جاهایی که کهکشان ها و ... دیده می شن رو دیگه بی خیال!
+
[ تاریخ
] جمعه 12 شهریور1389
[ ساعت ] 7:54 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

این رو نوشتم تا اعلام کنم من هنوز هستم و نفس می کشم
+
[ تاریخ
] پنجشنبه 11 شهریور1389
[ ساعت ] 0:14 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

خبر حذف سلسله ی هخامنشیان از کتابهای درسی مدارس، تکرار خبر تکراری حماقت کسانی که بر ما حکمرانی می کنند! آیندگان ما بی شک آن قدر احمق نیستند که از تاریخشان، بخشی را که ما در آن می زییم را حذف کنند، نمی دانم آن روز، آن ها ما را احمق هایی که احمق تر از آن هایی بر آن ها حکم رانند می دانند یا بدبختانی که کسانی هر چه خواستند بر آن ها روا داشتند! نمی دانم. اما مطمئن هستم که بخشی از تاریخ که ما در آن می زییم برای همیشه در خاطر تاریخ خواهد ماند. ما در نزد فرزندانمان عجب بی آبرو هستیم. با خودم فکر می کنم عرب به ایران هجوم آورد اما تاریخ ما را از ما نگرفت. ترکان غز به ایران حمله کردند اما تاریخ ما را نگرفتند ، مغول به ایران حمله کرد اما تاریخ ما را نتوانست حذف کند. در دوره ی قاجار سرزمین های زیادی از دستمان رفت، اما تاریخ مان بود ، عصر ما چه عصری بود که توانست بخش پرشکوهی از تاریخ خودش را بی آن که هیچ منطقی داشته باشد و بی آنکه سودی برایش داشته باشد حذف کند؟ ما عجب بی آبروییم نزد فرزندانمان!!!
+
[ تاریخ
] شنبه 23 مرداد1389
[ ساعت ] 1:12 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

مثل این که هنوز پادی برای این زهر وجود نداره. این درد فقط با خوردن عمر آدم درمان می شه و این درمان از زهر هم تلخ تره. کاش ثمری داشت، افسوس!
+
[ تاریخ
] سه شنبه 19 مرداد1389
[ ساعت ] 2:47 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

امروز عصر توی کتابخونه، با سارا به سرمون زد یه کتاب کف بینی بگیریم، یه کم با کف دستمون خوش بگذرونیم! یه کتاب داستان گرفته بودم به مراتب تابلوتر از کتاب کف شناسی. داستان رو گذاشتم کنار، رفتیم سراغ کف شناسی و دست و سرنوشتمون!
عکس دست سارا، کف دست من خیلی از خط ها رو نداشت. مثل این که فرشته ها وقتی داشتن خط می انداختن کف دست من، می دونستن که من از چیزای ظریف و خلوت بیشتر خوشم می یاد! ولی خب حالا نمی دونم چه کار باید بکنم. خیلی از خط هایی که توی کتابه بود کف دست من نبود! الان هم سرنوشتم دقیقا معطل همون خط هاست!.
والا راست یا دروغش رو خدا عالمه ، آ آ آ ، تا قبر چهار انگشته! چیزایی که گفته بود، چیزای بدی نبود. یعنی از اون خط بدا کف دست ما نبود، یعنی هم اگر بد توش بود ما می گفتیم، نه منظورش یه خط دیگه اس که ما نداریم. نوشته بود هر کی از این خط خوط های این شکلی (یعنی اون شکلی که تو کتابه بود و کف دست من هم بود) داشته باشه، بعد از سی و پنج سالگی آدم موفقی می شه! من همیشه مونده بودم بالاخره کی من آدم موفقی می شم؟! حالا دیگه این سوال برام حل شد و باید برم سراغ سوالای بعدی!
خلاصه این که شما هم خیلی عجله نکنید، امضا ممضا خواستید، باشه برای بعد از سی و پنج سالگی!
+
[ تاریخ
] سه شنبه 29 تیر1389
[ ساعت ] 9:0 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

افسانه ی حیــــــــــــات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگــــویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل به این و آن گذشت
روز دگر صـــرف کنـدن دل زین و زان گذشت
+
[ تاریخ
] شنبه 12 تیر1389
[ ساعت ] 9:14 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

می گن:
خوشبختی ما در سه جمله است:
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا
اما ما با سه جمله ی دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
+
[ تاریخ
] چهارشنبه 9 تیر1389
[ ساعت ] 9:46 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

می خواستم برای تو بنویسم، اما جملاتم سراسر سانسور بود. من به احترام تو، نمی نویسم.
+
[ تاریخ
] دوشنبه 7 تیر1389
[ ساعت ] 1:36 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

می گن حقه. گاهی اوقات مرگ قشنگ ترین چیزیه که می تونه وجود داشته باشه. کاش مرگ نزدیک بود. خیلی نزدیک. خیلی از مرگ می ترسم ولی اگر توی هر چیزی شک کنم توی این یکی نمی تونم شک کنم که بی برو برگرد مرگ ماله همه است. کاش زودتر این حق برآورده بشه. مثل وقتی که یه امتحان سخت داری و از بس بدت می یاد ازش دلت می خواد زودتر برسه و ازش راحت بشی همون طور دلم می خواد مرگ زودتر برسه. تازه مثل این که الان خواستن مرگ راحت تره تا احتمالا بعدها. ولی دلم می خواد موقعی که می خوام بمیرم خیالم راحت باشه. الان اصلا خیالم راحت نیست. کسانی هستند در تاریخ که خیلی ها از اونها متنفرند اما من واقعا گاهی به اونها حسرت می خورم.
شاید از ترس زندگیه که ترس مرگ رو بر زندگی ترجیح دادم. اما واقعا اگر امشب مرگم برسه، من باید چه کار کنم؟ خدا کنه دنیای بعد از مرگ بهتر از این دنیا باشه. کمکم کن هم برای زندگی هم مرگ و هم زندگی.
+
[ تاریخ
] جمعه 4 تیر1389
[ ساعت ] 1:13 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

حیف از آدمیزاد، که یکی یکی میمیرن.
+
[ تاریخ
] جمعه 21 خرداد1389
[ ساعت ] 3:19 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

موش و گربه ی عبید زاکانی یکی از زیباترین شعرهای زبان فارسی است که داستانی منظوم پند آمیز است. این قصه را من از این سایت کپی کردم و در اینجا قرار دادم. باشد که لذت ببرید.
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
شکمش طبل و سینهاش چو سپر
سر به خم برنهاد و می نوشید
گربه در پیش من چو سگ باشد
گربه این را شنید و دم نزدی
ناگهان جست و موش را بگرفت
ادامه مطلب
+
[ تاریخ
] چهارشنبه 19 خرداد1389
[ ساعت ] 2:41 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

یکی یکی هر کدوم از بچه ها رو که می دیدم اظهار تاسف می کردند. من اصلا حتی بهش فکر هم نکرده بودم. وقتی دیدم خیلی با حالت غمگین دارن حرفش رو می زنن یه لحظه با خودم فکر کردم که چی دارن می گن؟! تازه دوزاریم افتاد. بله ، ما دیگه هرگز در یک کلاس، در کنار هم، روی آن صندلی ها نخواهیم نشست، مگر برای این چهار امتحانی که باقی مانده است. مثل این که عادت کرده ام. بدنم پادش را تولید کرده است. امروز می گفتم که سالهای کارشناسی موقع جدا شدن از هم، چقدر جدایی برامون سخت بود. مثل این که کمی منطقی تر شده ام.
با وجود این هنوز هم از جدایی می ترسم. همه ی ترسم از آینده از همین جدایی است که بدون شک اتفاق خواهد افتاد و بدون تردید ما یکی یکی از هم جدا خواهیم شد و حتما آن روز سختی اش کم تر از ترسهای امروز من است. حتی شاید من هرگز این جدایی ها را نبینم و خودم نخستین کسی باشم که مانند برگی که در پست قبل از آن سخن گفتم، از شاخه جدا شوم.
بگذار آینده، آینده را مشخص کند و امروزت را به امروز بگذارن.
+
[ تاریخ
] چهارشنبه 19 خرداد1389
[ ساعت ] 1:56 قبل از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|

مدتهاست که ننوشتم و اگر نوشتم کوتاه و اگر کوتاه، آن نوشته به احتمال زیاد شعری بود که من فقط آن را دوست داشتم.
جرات نوشتن رو از دست دادم. نمی دونم چرا، اما این اتفاق افتاده. دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد از یه چیز کوچیک یه عالمه بنویسم. دلم می خواد درباره ی برگی خشک بنویسم که افتاده روی زمین. دلم می خواد از برگی بنویسم که خشک شده و روی زمین افتاده و من عاشق این هستم که پایم رو روی اون بگذارم و صدای خرد شدنش رو بشنوم. اما می ترسم. جرات نوشتن ندارم. این اعتراف کوچکی نیست. می ترسم. پس این بار هم مثل تمام وقتی هایی که در این مدت خواستم بنویسم اما ننوشتم، نمی نویسم.
+
[ تاریخ
] سه شنبه 18 خرداد1389
[ ساعت ] 9:57 بعد از ظهر[ نویسنده]
فاطمه
|
